صفحات

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

بدون صفحه کلید فارسی، پارسی بنویسیم

به تازگی گوگل توانایی های بیشتری برای زبانهایی که از راست به چپ نوشته می شوند ایجاد کرده است. برای استفاده از این امکان کافیست:
1. به قسمت تنظیمات (setting) جی میل بروید.
2. از آنجا general tab را انتخاب کنید، و در قسمت Language بر روی لینک show all language options کلیک کنید.
3. از بین گزینه های باز شده، Right-To-Left editing support on را تیک بزنید.
   توصیح: با فعال کردن این گزینه امکان درج متن فارسی و انگلیسی و علائم بطور همزمان با در نظر گرفتن زبان فارسی به عنوان فرمت اصلی نوشته، بدون بهم ریختن فرمت، فراهم می شود، 
4. با فعال کردن گزینه enable translation و انتخاب زبان Persian در محیط text edit موقع نوشتن نامه جدید، دکمه ای که روی آن حرف "پ" نوشته شده ظاهر خواهد شد، اگر یکبار پیش از نوشتن متن این دکمه را فشار داده باشید، حتی اگر صفحه کلید فارسی هم نداشته باشید، می توانید متن خود را به صورت پینگیلیش تایپ کنید، پس از تایپ هر کلمه و گذاشتن فاصله بطور خودکار کلمه فارسی معادل آن ظاهر خواهد شد، بعنوان نمونه: شما تایپ می کنید "salam" و پس از اولین فاصله بطور خودکار نوشته می شود "سلام". کلمات با تقریب خوبی مطابق با زبان پینگلیش رایج هستند و دایره لعات سیستم روزبروز گسترده تر می شود، در صورت دلخواه نبودن کلمه مورد نظر می توانید از دیگر suggestion های سیستم استفاده کنید.
در عکس زیر دکمه های جدیدی که پس از این تغییرها به ویرایشگر جی میل شما اضافه خواهد شد با رنگ قرمز مشخص شده اند:

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

یک سال و خورده ای شدیم وبلاگ جان + جوابیه یک نظر

غذا خوردن یعنی: شکمت را پر کنی تا یخچال خالی شود و مواد غذایی فاسد نشوند. و به همین دلیل ساده است که ما همیشه مجبوریم غذا بخوریم.
اگر خداجافظی بکنی و نروی، آدمها، متعجب، کنجکاو، ناراحت، مشکوک، عصبانی و ... می شوند، اگر بروی و خداحافظی نکنی، گاهی دلگیری هم به بالایی ها اضافه می شود. اگر خداحافظی نکنی و نروی همه از تو می پرسند: دلت به چی خوشه؟ چرا موندی؟ اگر خداحافظی بکنی و بروی، که هچ. حالا اینکه اگر آدمی باشی که حالت از خداحافظی بهم بخورد و همیشه حسرت خداحافظی درست و حسابی داشته باشی اما بخاطر حالت از همه ی خداحافظی های دنیا فراری باشی یا دلت بخواهد نروی اما در حال رفتن باشی...
همیشه نمیدانی تکلیفت چیست.

وبلاگم خیلی وقته که یکسالش شده، تنها کسی است که بخاطر به یاد تولدش بودن متحمل اضطراب نشدم و از اینکه تولدش رو یادم رفت ناراحت نشد و انتظار جبران نداشت. شاید مثل خودم هر سال یک روز جدیدی رو برای تولدش انتخاب می کنه، خودش رو سورپرایز می کنه، برای خودش کیک و کادو می خره و از اینکه هیچ کس نمی دونه روز تولدش چه روزیه خوشحال می شه، اگر اینطور هست باید بگم که همیشه یکی پیداش می شه که گیر بده به سجل آدم و یادآوری کنه که هی! یارو! فلان روز روز تولدته، و این حس خوب رو که خودت روز تولدت رو انتخاب کنی اون سال ازت بگیره. شاید اگر سمیرا یک روز دیرتر به فکر درست کردن وبلاگ می افتاد تاریخ تولدش می شد 9/9، و احتمال به یاد من موندنش بیشتر می شد. سمیرا جان! این هم باقی ماندن دو قورت و نیم ما!

یک ناشناس بی نام و نشان بطور خصوصی و خیلی بی ادبانه، نظر داده بود که من کمی از نسخه مودب ترش رو میارم، اول یک لیوان آب خوردم و تصمیم گرفتم اصلا جواب ندم و یا حداقل عجولانه جواب ندم، پس گذاشتم موضوع بیات بشه و البته جوابم خیس بخوره تو مغزم.. اما نهایتا آدم دل نازک و احساساتی هستم و جوابم هم دور از این نیست:
"فلانی تو و سمیرا جای گرفتن یه آدرس وبلاگ می تونستید از تلفن، اس ام اس، ای میل، ملاقات حضوری و غیره استفاده کنید.... به کسی چه ربطی داره که دایی جون(در کامنت آمده بود "دایی جون جوووووونه تون" که از نظر من گناه نابخشودنی بود توهین به لفظی که سالها حتی آدمهایی که خواهر زاده دایی جون نبودن اون رو با عشق می گفتن، در ضمن اینکه می دونم تمسخر یا تملق برای یک نام چیزی از حقیقتی که بوده کم یا زیاد نمی کنه) شما از دنیا رفته که کل پست های صفحه اصیلی راجع به مرگ یه پیرمرد باشه که هیچ... در زندگیش نخورده" درسته که هنوز مثل کل کل کردن بچگی عقیده دارم که جواب ابلهان خاموشیست اما براش جواب تدارک دیدم که بخاطر بی نام و نشانی نشد که جواب ناشناس رو به طور خصوصی به خودش بدم ( که شاید باعث حفظ بیشتر ادبم هم شد).

یکی اینکه نمیشه هدیه کسی رو که تو غیرقابل تحمل ترین روز زندگیت + روزهای خوب، بد و معمولی کنارت بوده همینطوری بندازی اونور فقط بدلیل بی اهمیت کم بازدید بودن.
دو اینکه اساسا درست نیست که آدم با این لحن بزنه و در بره و توی وبلاگ هایی که ارائه نظر آزاده و ایمیل در اختیار بازدید کننده قرار می گیره، گفته نشده که اگر نظر ندهید نفرین ابدی خواهید شد.
اینکه از نظر کسی اشکال داشته باشه که یکی از بازدید کننده ها مرتب نظر بده و تعداد معدود بقیه، نه اشکالی نداره که عنوان کنه، اما من بیشتر دلم می خواد کسایی که اینجا رو باز می کنن ادب اینجا اومدن رو هم داشته باشن.

آخرین موضوع اما مهمترین که کلماتم و تمام ادب و تربیتم رو ذخیره کردم براش: اینکه اینجا چه مطالبی گذاشته می شه مستقیما به نظر شخصی بنده بستگی داره و اگر دوست داشته باشم تا آخر دنیا هم راجع به دایی جون، که تمام عمرم جزئی جدا ناشدنی از زندگیم بوده و تحمل مرگ و نبودن جسمش برام سخته، خواهم نوشت، و اجازه نمی دم کسی، کس دیگری رو بخاطر پیری و بیماری مستحق مرگ بدونه، که اگه مرگ حقه، برای همه حقه و کسی نباید جرات این رو داشته باشه که زندگی شخصی مریض و مسن رو تلف شدن هزینه ها و بی فایده و بار اضافه و تنگی جا بدونه. و بلند بودن بوی الرحمن و تایر یدک پنچر بودن کسی رو تشخیص بده. از کجا معلوم که منو شما بیشتر از یک مریض ماهها خوابیده روی تخت استحقاق زنده بودن رو داریم و اینکه آیا اساسا نوع بشر اجازه تعیین میزان حق زندگی رو برای انواع مشابه خودش داره؟ من فکر می کنم مسیری که آدمها می رن و اینکه توی این مسیر چی خروجی دارن خیلی مهمه، حالا اینکه این مسیر چقدر طول می کشه مهم نیست، چند نفر از ما یه بار هم که شده از خودش پرسیده با چهارستون سالم و جوانی و هوش و ... فایده ای برای این دنیا دارم یا نه؟(یا با ادبیات شما، چه ... توی این دنیا خوردم که به درد بقیه بخوره) اگر نوشته های به قول شما بیخودی این وبلاگ حال شما رو بهم می زنه، توصیه اکید دارم که خودتون رو مجبور به بازدید از اینجا نکنید. 
دست انداختن رابطه من و سمیرا توی این وبلاگ یا حتی بیرون از اون کوچکترین آسیبی به رابطمون نمی زنه و از خودم و اون مطمئنم که اهمیتی برامون نداره که کی چی بگه. چیزی که من رو به فکر انداخت تیکه آخر نظر شما بود راجع به نوشتن من برای دایی جون، اینکه کسی که خودش رو از نسل من معرفی می کنه و اینقدر راحت راجع به تفاله بودن یک عده از آدم های جامعه رای می ده. نظر شما باعث تفاله بودن آدم هایی که گفتید (سالمند(به قول جناب: 60+) و معلول ذهنی و بیمار روانی و معتاد و بیمارهای نزدیک به مرگ و ...) نمیشه، ارزش و جایگاه انسانی این آدمها رو کسانی مثل شما نمی تونن ازشون بگیرن، اما فکری که دارید باعث تفاله شدن می شه.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

10-01-0000

دلتنگ برق شادی چشمانت شدم..
زمانی را پیدا کردم که واژه ها توانی ندارند و فقط گرمی حضور آرامش بخش است.
محکم و آمرانه گفت:"بس کن! روزها را نشمر!"
در دلم گفتم، در دلم میشمرم..

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

احساس می کنم چیزی شبیه به خروس در حنجره ام لانه کرده!
برای کلاغ ها هم که می خوانم، خشک می شوند و از بالای درخت می افتند..

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

00-01-0000

هیچی، همین!

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

نامه

امروز عده ای آمدند برای جلوگیری از عزا در عزا شدن، با لباسهای گل گلی، رنگی شدن ما را رسمی و علنی کردند. جان مادرتان! یکی به فکر گل گلی کردن حال و خاطر ما باشد!

 یاد Malena افتادم در آن صحنه کذایی که زنها انتقامشان را از او می گرفتند، و مردها در سکوتی زجرآور، بی گناه، نگاه می کردند... دقیقا همان احساس بود..
عجب روز پاییزی بود امروز...

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

دلم میخواهد در لیوان تو چای بخورم، سر پر.. نه! لبریز.. تو را گم کردم، لیوانت را، نقش لبخند همیشه بر چهره ات، مهربانی آهنگ مادرانه ی صدایت.... فکر می کنم، دقیقه های کش داری را، اما تورا یادم نمی آید، تنها تصویری گنگ رو صندلی آهنی، عصا بدست، بی صدا، و تو را در خانه، وقتی که برای همیشه نبودی، بی صدا، بی تصویر، بی تسلا، انگار فقط صدای ساعت شماطه ای می آمد، که آن هم بعدها، برای سالها، خوابید، خوابید
نقشه می چینم برای خواندن کتابهای منتظر.. اما...! یکی من را از دست کتابهای بسیار زیبای این نادر آقای ابراهیمی نجات دهد..
زنگ زدی، قرار دیداری، به شوق، دلم هم تنگ شده بود... مدتها ایستادم به عادت منتظر بودن برای تو... اما نیامدی... چند روز است که قائدتا کسی نمی تواند مرا به زنگ بخواند، جز تو؟

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

06-00-0000

از دیر رسیدن هایی بود که هر چقدر هم بعد این زود برسم دیگه فایده ای نداره...

می گذرد...
    سریع،
        فاصله ی بین بودن تا نبودنت
فاصله نگاهی همیشه پر از شور زندگی
                        تا چشمانی خاموش، خفته در میان خاک
فاصله ی میان دستان کودکانه من در بازی با تو
                   تا دستان جوانی که تابوت تو را لمس می کند....
                                              خاک سردِ خانه ی جدیدِ تنِ تو را لمس می کند....

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

عبدل باسط، ابی، داریوش، قمیشی،... همه زدن تو گاراژ و دارم با قسمت 18 قهوه تلخ گریه می کنم..
یه چیزهایی رو فکر می کردم اگه تا حالا نفهمیدم، از این به بعد هم نمی فهمم، اما فهمیدم، اینکه میت رو زمین نمی مونه، اینکه است ها خیلی خیلی زود تبدیل می شن به بودها، اینکه با اینکه خبر بد خودش میرسه، اما به این هم باید فکر کرد که ممکنه رسونندش خودت باشی، بغض نکردم نکردم نکردم، تا وقتی که امیرپارسا پیشنهاد نون بیار کباب ببر داد و بعدش وقتی خواستم گولش بزنمو دستمو بردم که گوشمو بخارونم، دیگه دستم پایین نمی یومد....

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

یعنی دقیقا بعد از خوندن این پیغام لال شدم!! اینهمه احترام و معذرت خواهی، فقط برای اینکه توی پشتیبانی آن لاین جواب این بنده ی حقیر رو ندادن!!! تازه من فقط توی سایت ثبت نام کرده بودم که ببینم template پیغام های آمادشون چه طوریه، نه محصولی خریده بودم نه هیچی!!! دقیقا مثل اینجا! که license نرم افزار هند رو تو ایران می فروشن بعد هم که فعال نمی شه و با سایت اصلی چک می کنی و تازه می فهمی چه خبره و به پشتیبانی زنگ می زنی یک تلفن گویا شماره یه موبایل ایرانسل همیشه خاموش رو میده. خیلی وقتها از خودم می پرسم ما مسلمونیم یا ساکنین بلاد کفر؟

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار / کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر یار

اومدم. تو خواب عمیقی بودی. یاد روزهایی افتادم که از سر کوچه که می پیچیدم منو می دیدی و می خندیدی و بلند می شدی که در رو باز کنی زیر پایی و تلفن رو بر می داشتی می بردی تو و من پشت سرت میو مدم کفشهامو می کندم از همون اول شروع می کردی به سر به سر مامان گذاشتن مامان می گفت برو بستنی بخر برا خودت و داییت منم بدو بدو می رفتم و میومدم. اونوقت پروسه بستنی خوردن شروع می شد گاهی مثل خوردن چیزای دیگه کند و گاهی کل بستنی یه جا. همیشه دوست داشتم رو لبه ی پنجره که به حیاط باز می شد بشینم. از وقتی که آقاجون رفت. پنجره بسته موند و پرده همیشه کشیده. شاید هیچ کس نمی خواست خشک شدن گلدون یاس و چسب های دیوار رو ببینه.. بستنی که تموم می شد. مامان بدو بدو مشغول غذا و چایی می شد. تو هم در جواب سئوالهای مامان شعر ردیف می کردی و سربه سرش میذاشتی هیچ وقت جواب سر راست و درست و درمون نمی دادی و این منو سرمست می کرد.. به من می گفتی زاغول و بعد باهام شوخی های تکراری که من عاشقشون بودمو می کردی. کوپون هویج- قورباغه سبز دهن گشاد... دوست دارم سربه سرم بذاری... بعد هم طبق معمول مدرسه دیر می شد و ماچ از سر کچلت می گرفتم و تو باهام مردونه دست می دادی و بدو بدو می رفتیم... هر بار که می رفتیم این دلهره میومد سراغم که نکنه تو هم مثل آقاجون یه صبح جمعه با تلفن از بیمارستان که بابا جواب داد برای همیشه بری.. آقا جون که مرد تنها ناراحتیم این بود که چرا لباس مشکی ندارم و کسی به این موضوع اهمیت نمی ده و اینکه دیگه کسی نیست که قبل رفتن مدرسه منو ببینه و در حالی که دستام توی جیب مانتومه و دارم قر می دم بگه دستاتو در بیار بابا جون جیبات جا می ندازه بعد هم دستمو پر سبوس بکنه. فکر می کردم اگه اون تلفن نمی شد آقا جون هنوز بود .... فکر می کردم هر کسی که بمیره و خاکش کنن جاش یه درخت سبز می شه شاید ریشه در خاطره ی دیدن بهشت زهرا داشت. سالهای بعد به مرور زمان هر بار که اومدم به اون قبرستان دور و برهوت این فکر کمرنگتر شد تا اونجا که حالا که یاد اونجا و برهوتیش می افتم فکر می کنم خانواده پارساپور به این خاطر اونجارو انتخاب کردن که یک قبرستان کامله جایی برای مرده ها جایی که مرگ رو یاد آدم بندازه.
امروز که دیدمت ماچ از سر کچلت گرفتم دستتو گرفتم تو دستم اما هر چی منتظر شدم فشارش ندادی تا برای خلاصی از دستت تقلا کنم. هیچی نگفتی.. با خودم فکر کردم پس چه بلایی سر خورده شیشه های یه آدم میاد و اینکه آیا هنوز به رادیو ظبط طوسیه و ماشین اصلاح فکر می کنی یا نه؟ هنوز ناراحتی بخاطر خدافظی نکردن از خیاطه؟ دلت می خواد مامان برات حلورده بخره یا کوکو سبزی بپزه....
امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ما تو رو رها کردیم. امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ۸۱ سال خیلی زیاده و قاعدتا دیگه بسه و حتی حق بیمه دادن هم بهت زیادیه. امروز دکتر دلسوز تو مارو شماطت می کرد به خاطر بی خیالی. کسی روزهای پشت سر گذاشته شده ی ما و تورو ندیده. نمی دونم مردم می دونن یا خودشونو به نادونی می زنن چه اهمیتی داره که طرف چند سالشه به نظر من تو مفید تر از جیگرکی سر کوچه ای حداقلش اینه که برای حداقل ۵ نفر کار ایجاد کردی. چندین نفر رو توی این چند سال به نون و نوا رسوندی. آدمای زیادی با وجود تو آزمایش شدن....
از بیمارستان که اومدم دیدم علی رقم اینکه سرعت زندگی یا بهتر بگم سرزندگی تو اتاق ۳۰۱ به صفر میل می کنه اینجا همه چی در جنب و جوشه و هیچ چیز غیر عادی پر اهمیتی وجود نداره. رفتم مجله خریدم و تمام راه مجله خوندم.
بعضی بغض ها هست که با هیچ مقداری از بستنی تسکین پیدا نمی کنن. امروز رسما دست از دعا برداشتم بدلیل آچمز بودن که چی بخوام..

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

ندارد

  • تردید دارم، برای اینکه پرده رو پس بزنم یا نه، مطمئنم از اینکه گلها خشک نشدن، صدای رسیدگی صبحگاهی بابا به اونها ثبت شده، مطمئنم که درصدی از برگهای چنار قدیمی حیاط زرد شده، درصدی ریخته، و درصدی عقب مونده* هم در حال سبز شدن هستند، تجربه ی رصد 16 ساله می گه و صدای خش خش از راه رفتن سید روی برگ ها، مطمئنم که از عرعر خبری نیست، صدای کلنجار سید رو هم شنیده ام، مطمئنم که الان از توی بالکن می شه خیابون رو دید، صدای روشن شدن صبح اتوبوس بلندتر شده، مطمئنم که پنجره  ی همسایه بستست، صدای آهنگ شیش و هشت همیشگی دورتر شده، لعنت، لعنت به همه ی صداها، به ترس... شاید پشت پرده صدای شنیده نشده ای باشه، صدایی جا افتاده، چی رو جا انداختم؟*
     
  • برام روی یه تیکه کاغذ دوخط نوشتی:"رفتم، تنها، تو نیومدی" وقتی که دیدمش، رفتم، تنها.

  • پنجره رو باز گذاشتم که اگر باز اومدی راه داشته باشی، بی حفاظ، بی توری، بی ترس مارمولک.

  • همه جا در امن و امان، نایب پناه ها اومده بودن این ورا که یه سری بزنن، بچه ی نماینده بیمه 71 روزه شده، سبزی فروشی بحران ورشکستگی رو رد کرده و دوباره باز کرده، خانم و آقای اطوشویی رابطشون شکرآب شده و مرتب بگو مگو دارن، آخرین بار آقای اطو رو در حال منت کشی موفق دم مغازه ایزوگامی دیدم، مکانیکی امروز از تمیزی برق می زد، پیرمرد همه چی فروش همه ی چیز هاشو گذاشته برای حراج، چیز هایی که از بس خریده نشدن برای خودشون تاریخچه پیدا کردن، دختر جوراب فروش ابراهیمی خون اعصاب نداره، موکتی بار جدید اورده و خودش هم تو مغازه جاش نمی شه، خانم شکلات فروش مرد، مادر خانواده، دختر شکلات فروش پشت پیش خون سرش رو گذاشته روی میز، دختر ممقانی نوعی تنقلات می خواد که هر چی نشونی می ده باباش نمی فهمه جریان چیه، پخش دستمالی کارش رونق گرفته، نجاری بالاخره سفارش جدید گرفته، خانوم ترشی فروشی از این ور خیابون به اون ور خیابون شکایت کم بودن جعفری های سبزی رو به آقا رضا می کنه و آقای ترشی فروش از وسط خیابون به خانومش می گه... توی خیابون ما همه خانوادگی کار می کنن و البته بیشتر خانوم ها چون آقایون اکثرن صبح ها سر کار اولشون هستن، ما خانوم اطو بخارکش، بقال، جوراب باف-فروش، پخش عمده ای، خدمات کامپیوتری، کافی شاپی، بیمه گر، الکتریک، سمسار، دستفروش، ترشی فروش، ایزوگامی، راننده و ... داریم.

  • دیگه شبدرهامو دوست ندارم، هر دستی که بهشون آب میده براش گل میدن.

  • می دونم که همیشه دوست داری بری و از خوراکی های تست دم در فروشگاه تست کنی، روت نمیشه. برای همین همیشه این کار رو برات می کنم، من هم روم نمی شه اما همیشه طوری نشون می دم که انگار خیالی نیست.

  • ... تو هنوز کار داری که هستی... من، هم، گاهی، فکر، میکنم، که، مرگ، می تونه، آرامش، و، شفا، باشه، و، مطمئنم، که، خدا، منتظر، خدا، خدا، کردن، من، نیست، اجالتا در باب این موضو.

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند، شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است: دراز*، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی، آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهار شنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلو خوشمزه حسن آقا را میدهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه، و دل درد از پرخوری ظهر(چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دلی دلی غم انگیزی که از رادیو پخش می شود و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درخت ها و هوا.
             خاطره های پراکنده
                                 گلی ترقی

* اصولا فکر نمی کنم که عقب مونده لغتی با بار منفی باشه، به کس یا چیزی می گم که از پروسه ی جاری خودش جا مونده باشه.
*یاد برنامه های قدیمی رادیو و تلویزیون افتادم، اون موقع که تو رادیو صبح ها یکی تو مایه های شهریاری یا کسی با صدای مشابه می گفت:" صبح شده! پنجره ها رو باز کنید! و از هوای پر طراوت صبح گاهی لذت ببرید و ریه هاتون رو پر از هوای تازه کنید..." بعد از یه مدتی هم توی تلویزیون همینو مسخره می کردن که یارو صبح رادیو رو روشن می کرد و موقعی که گوینده اینارو می گفت، پنجره رو باز می کرد، نفس عمیق، و بعد هم سرفه به خاطر دود و دم شهر...
* من به دلیل نا معلومی که بر همه معلومه از این لغت بدم میاد و از تمام سرو قامتان عذر خواهی می کنم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

آتش بدون دود 1

...یموت و گوکلان، دو قبیله بزرگ ترکمن اند - بزرگترین قبایل ترکمن، و شاید ریشه دارترین شان. و آنها، به روایات بسیار و به اعتبار مدارک تاریخی، پیش از حضور اسلام نیز در اینجا ساکن بوده اند- و به حق ایرانی اند...
و هیچ رابطه ای میان ترکمن های ایرانی و حمله ی مغول ها نیست، و ایشان، بازمانده ی آن حمله ی غم آور سوزنده نیستند - که اگر بودند هم، از پس صدها سال زیستن در این خاک، کاشتن، درو کردن، و در آمیختن با تاریخ این سرزمین، هیچ نبودند مگر جزئی از اجزاء یک ملت بزرگ که ماییم...
آتش بدون دود - آغازین- گالان و سولماز

این رمان از دسته رمان هاییست که نباید سعی کرد زیر جملاتش خط کشید، حاصل کتابی سراسر خط خواهد شد...
این رمان رو آهسته و با حواس جمع بخونید، نوعی همراهی احتیاج داره تا روند حوادث و آشنایی با شخصیت ها و روابط بین اونها از دست نره، البته که نویسنده ی به اندازه ی کافی باهوش این رمان بلند با حواسی جمع هوای خواننده رو داشته

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

سلام


۱۳۸۹ شهریور ۵, جمعه

نقش

دیگه دلت باهاش نبود، دل من هم باهاش نبود، نقش ترنج بالای گوشی ها رو میگم... حالا بی ترنج هم میشه تمرین کرد..

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

بی عنوان

به آسمان نگاه نمی کنم، این روزها کمتر شعری به یادم می آید، جگرکی محل با پژو رنگ جدیدش از جگرکی بیرون می آید تا بساط کاسبی را بچیند... جگرکی که شبها پارکینگ است.

تو مرده بودی یا نه؟ چه فرقی می کند... خنده ها جاری، مردمان در رفت و آمد، آسمان آبی، هوایی کمی سرد... من کمی آهسته تر از معمول راه می روم، اما همه چیز عادی، تنها یکی از خانه های این شهر هیاهوی بودن تورا ندارد... چند روز صدای قرآن و هق هق گریه و سیاه پوشی و ... بعد همه زندگی را از سر خواهند گرفت غافل از اینکه از اساس خدشه ای به جریان زندگی وارد نشده بود.
مرگ سئوال نمی کند، می آید و می برد، گاه به تصادف و اشتباه.
                                                                                                       .:۸۳:.

از پله ها که بالا می آیی، از زیر هر  پنجره که رد می شوی، ضربدر سه صداهایی می شنوی، تازه گی ها کسی مهمان این پنجره ها شده که کمانچه تمرین می کند، فرشید هنوز هم تحقیر می شود، نایب پناه ها رفتند جای دیگری را آباد کنند، عجیب که هنوز صدای گریه های بی هنگامش می آید، باز دور هم جمع شده اند و همگی با هم آوازی را می خوانند، همه چی آرومه...
اما از پنجره ی ما.. پنجره ی ما.. آرام کنار پنجره می روم، به لطف همکف بودن در دسترس است، صدا و بوی مهمان می آید، می آیم راهم را کج کنم، خودم را گم کنم، پدر از پله ها طلوع می کند.. کاش گنجشک با هیکل نحیف و آواز کودکیش مهمانمان باشد... یادم می آید حاج عمو افطار پیش ماست، خورشید از پس توری حایل غروب می کند... زنگ می زنم، پدر طبق معمول انگار که زنگ زدن کار خلافی باشد با عجله کلید می اندازد تا جلوتر از اف اف باشد...

۱۳۸۹ شهریور ۲, سه‌شنبه

همه در یاد فراموشکارم می ماند

توکای مقدس: برای جا دادن یک زندگی در دو چمدان آن هم با این شرط که وزن هر کدام از بیست و دو کیلوگرم تجاوز نکند...(ادامه)

درشکه ای می خواهم سیاه
که یاد تورا با خود ببرد
یا نه
نه
یاد تو باشد
مرا با خود ببرد.
                                                  کیکاووس یاکیده

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

آیینه ای شدم،
آیینه ای برای صداها.
فریاد آذرخش و گل سرخ،
و شیهه ی شهابی تندر،
در من،
          به رنگ همهمه جاری ست...
                                                          بوی جوی مولیان-شفیعی کدکنی

جلوی کتابخونه رژه می رم تا بلکه یکی از کتابها دستشو دراز کنه طرفم تا بلکه از این کلافگی نجاتم بده، اما همشون حرف می زنن، از جلوی هر کدوم که می گذرم .... صدای خنده های گالان اوجا، صدای تو دماغیه شاملو، صدای گریه ی زه زه، صدای ملاصدرا تو جوونی، صدای لرزان جو، هیاهوی کوری، تاخت مغول ها به ایران، آه رستم، صدای آقای پزشکزاد، ....

یاد آنتونی رابینز می افتم، اولین بار که یادم نیست می خواسته مشروب یا الکل بخوره، مامانش یه جعبه می زاره جلوش و می گه یا از الان مثل بابات می خوری یا نمی خوری.....

دیروز وسط میدون رسالت یکی صدام زد: نازنین! برگشتم و دیدم یه خانم سبزه رو هم تیپ معلم هاست، فکر کردم شاید از همکارای مامانم باشه، سلام کردم، کلی قربون صدقم رفت و حال و احوال.... مربی 3 سالگی مهد کودکم بود که من رو از قیافم شناخته بود

دلم می خواد موهامو از ته بزنم تا دیگه دست کسی بهشون نخوره، می خواستم خودم ماشین کنم... نخواستم مادرمو دق بدم....
موبایلمو ساکت کردمو انداختم اونور، اگه روز اول 20تا اس ام اس و تماس بی پاسخ بود، امروز 4 یا 5 تاست، هر روز مجبورم چند تاشو جواب بدم..

کلید ctrl سمت چپم خراب شده، نتیجه اینکه هی ctrl+s میزدم و فکر می کردم save میکنه، طبق عادت احمقانه ی همیشگی همه چیز رو بستم، خاموش کردم و رفتم، موقع برگشت همه چیز مثل یک روز پیش بود... حسرت می خوردم که چرا یه F5 ناقابل نزده بودم... حالا باید بشینم فکر کنم چه بالانس هایی و کجا زده بودم..

۱۱-۱۲ ساله که بودم تشنه ی حرف زدن با تو بودم از هیجانی که تو دنیام موج می زد. اما تو نمیشنیدی.... حالا تو میشنوی و احتمالا شیفته ی حرف زدن با من... اما حالا نه شوق و هیجانی و نه حرفی برای گفتن. من از همون موقع ها دیگه به ندرت با کسی حرف می زنم... دوری ما از هم تقصیر هیچ کس نیست نه بمب بارون نه از زود مهدکودک رفتن نه از.... و نه حتی از آنتی بیوتیک خوردن  تلاشی برای کم کردن فاصله نمی کنم. فاصله ی زیادو هر چقدر هم که کم کنی بازم زیاده. همین جوری خوبه.
 

نکته:
 ...: نازنین جان الکل همونیه که تو مشروبه، تخصص نداری به چالش نکش، آنتونی رابینز هم برا این بود که تورو تو نوجوونی خر کنن، خر نمون!
نازنین: خردل جان، ببخشید به حیطه تخصصی جنابان وارد شدم، همین زندگی خر پسند رو می پسندم

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

خیلی وقته..

خیلی وقته، خیلی وقته  که هیچ آهنگ به دل نشسته ام رو زمزمه نکردم، خیلی وقته که با صدای بلند، کشیده، نگفتم سلااااااااااام، خیلی وقته که پیاده راه نمیفتم و دورترین راه هارو گز نمی کنم، خیلی وقته که صدای هق هق خنده هات توی گوشام نپیچیده، خیلی وقته که گرمای دست هیچ رفیقی تو دستام نبوده،  خیلی وقته که حتی خاک روی سازم رو هم نگرفتم، خیلی وقته که بی هدف جایی نرفتم، خیلی وقته که به خاطر رفتنت قرآن دست نگرفتم... دلم می خواد توی صبح تابستونی راه بیفتم توی میدون های کوچیک این دوروبر، تنها، تمام آهنگ های شنیده رو زمزمه کنم، به یاد تو، به یاد گیسوی به اجبار بلند تو، چشمان عسلیه بی انتها زیبای تو، پنجه های به قول تو، به قول من، طلاییه تو...
امروز با خودم می گفتم، چه خوب که مرگ اومدو تورو برد، خاطره ی بودنت، تلخترین خاطره هاست، باور کن....

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

آفتاب برآمده از شرق

آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر خانه ی بی آفتاب ما، بر کودک خوابیده بر شانه های مادر، بر اتوبوس های وامانده بر صبحگاه شنبه، بر آسفالت همیشه داغ تابستانی، بر پیکان-تاکسی های وارفته ی امام حسین که از هر طرف که بخواهی بروی باید از کنارشان بگذری، شاید محض یادآوری، آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر ظهر نه چندان گرم تابستانی، بر دوچرخه های هوا شده، بر فواره های بی رمق، بر مغز خسته ی من، بر آبی آسمان، بر انقلاب، بر .... آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر شب تاریک تابستانی....

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

شبو باید بی چراغ روشن کرد

گاهی اوقات تو زندگیم تصمیمم اینه که فقط سعی کنم، سعی کنم سرحال باشم، سعی کنم خوشحال باشم، مفید باشم، مهربون باشم، آروم باشم،.... مواقعی که سعی می کنم آدم جالبتری هستم.
می خوام از تو بنویسیم، از یک همیشه با من، اما نمی تونم.... گاهی اوقات (شاید همزمان با مواقعی که دارم سعی می کنم) حرف زندن برام سخترین کار دنیاست....
از کار نیمه تمام، از فایل رهاشده توی کامپیوتر، از نامه ی خونده نشده، از فیلم دیده نشده، موسیقی گوش داده نشده، کتاب خونده نشده .... بدم میاد

عنوان مطلب از دیالوگ های فیلم "مادر" ساخته "حاتمی فقید"

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

عنوان ندارد

میز نامرتبم رو تمیز نمی کنم، فقط خودکارهایی رو که می نویسند به تفکیک رنگ مرتب کنار هم می چینم، روی همه ی وسایل میزم یه لایه خاک نشسته، مثل مغزم، کارامو دسته بندی می کنم و یه جا مرتب و با خط خوش می نویسم....
از خودم خندم می گیره! کارامو توی یه فایل متنی تایپ کردم و حالا اینجا از مرتب بودن و خوش خطیش می گم...
سهل ممتنع تلاش برای شادی توی این هاگیر و واگیر...

۱۳۸۹ تیر ۳, پنجشنبه

تابستون


حس گربه ی وا رفته تو گرمای ظهر تابستون رو دارم، دلم یه سایه می خواد برا یله دادن....

۱۳۸۹ خرداد ۳۰, یکشنبه

برای شهرزاد قصه ام

غزل برای درخت
تو قامت بلند تمنایی ای درخت.
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت.
وقتی که بادها
در برگ های درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت.
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت.
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا؟
خورشید را کجا؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت؟
چون با هزار رشته تو با جان خاکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت.
سربرکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت.
                       سیاوش کسرایی-با دماوند خاموش

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

درخت

به یاد شعر درخت سیاوش کسرایی می افتم، اما یادم نمیاد غیر از اینکه غوغایی ای درخت...  شایدم تو همین وبلاگ باشه، حوصله گشتن ندارم، حوصله باز کردن کتاب رو ندارم، من این ور اتاقم و کتاب اونور... شاید برای همینه که دلم می خواد همه چیز دم دستم باشه، چون حال ندارم...
با شعر تیکه پاره ی درخت تو ذهنم به کارم ادامه می دم... شاید چون کی بورد زیر دستمه، یعنی دم دست ترین جای ممکن.. شاید اینم اونور اتاق بود مجبور می شدم یه کار دیگه بکنم، اجالاتا خدارو شکر که کارم دم دستمه تا بعد..

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

عنوان ندارد

من از بهار بی صدایِ مهر تو،
از این کوچه های خیس وامانده در آفتاب بعداز ظهر،
از هیاهوی مردمان این شهر دور افتاده، 
از سیاهی جامانده بعد رفتن تو،
از آغوشهای گرم پیش از رفتن همیشگی،
از آفتاب زل زده به چشمهای شب،
از سکوت نابهنگام تو در این شب سیاه،
از صدای سوت هر قطار رفتنی،
از صدای هر صدای بی مهر دور،
از اینکه نه خوشحالم و نه می تونم خوشحالت کنم،
.....
                           بی زارم!

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

زنده ایم!

یک سال گذشت و ما هنوز زنده ایم!
وقتی که با صدای شکستن شیشه به هوش اومدم، وقتی که دیدم مامان و بابا بی هوشن و بابام اون همه خونریزی داره، و فکر می کردم نکنه مرده باشن، وقتی که سعی کردم ماشینو خاموش کنم اما نمی شد، وقتی که می خواستم درهارو باز کنم اما نمی شد، وقتی که مردم می گفتن الان ماشین آتیش می گیره و با هر وسیله ای سعی می کردن درهارو باز کنن که ما بیایم بیرون، وقتی در شکسته شد و بالاخره با کمک مردم از ماشین در اومدیم، وقتی که کنار جاده بابام بالاخره به هوش اومد و اولین چیزی که گفت این بود که خانومم و بچم کجان، وقتی که مامان هم به هوش اومد، وقتی که به ندا گفتم ما تصادف کردیم، وقتی رسید، مجید اومد، رسیدیم تهران، دکتر لشگری..............................
وقتی مامان راه افتاد، وقتی پام و بینیم از گچ در اومد، وقتی دکتر برقعی یه بینی جدید برای بابا ساخت، وقتی دکتر عامری با روش ابداعیش چشم بابارو عمل کرد، وقتی که دیروز بابا عینکشو رنگی کرد و رسما اعلام کرد که همه چیزو یکی می بینه ... تو همه ی این لحظه ها تو مواظبمون بودی! مواظب بودی که ما هنوز خانواده شمعدانی هستیم از تو و همه ی اونایی که کمک کردن صمیمانه ممنونم.

با گذاشتن این پست، پست "آسمان خانه ام ابریست..." آرشیو شد اما چون دلم نمی خواست این اتفاق براش بیافته تاریخ شو عوض کردم تا به تاریخ نپیوندد.

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

منتظرم

منتظرم، منتظر فردا، فردای فردا، فردای فردای فردا، تا امروزی بیاید که از پس آن فردایی نباشد.... 
امروزی که در آن دلواپس دیدن تو نباشم

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۶, یکشنبه

با احترام، به خاطر قاصدک هایی که در این سرزمین پرواز دادی

چهارراه جمهوری-زیر پل حافظ
یک قاصدک! تمام است، تمام لحظه ی شوقِ گرفتن یک قاصدک...
به احترام قاصدک صلیب وار ایستادم و سر به سوی آسمان دادم.... هنوز آبیست!!
بادی شروع به وزیدن کرد... مرا از زمین کند.. مانند یک قاصدک
با احترام، به خاطر قاصدک هایی که در این سرزمین پرواز دادی............ اشک می ریزم، شاید از دلتنگی... شاید هم تنهایی...
چهارراه جمهوری-زیر پل حافظ
به این فکر می کنم که چی شد، این دست نامرئی چه جوری همه چیو خاکستری کرده....
آدم آدم آدم ماشین و موتور موتور موتور موتور موتور موتور موتور موتور.........
دلم می خواد یقه ی دونه دونشونو بگیرم و بگم: هی! کجا داری می ری با این عجله؟!  منصرف می شم، چون اولین آدمی که جولوم سبز می شه حداقل از عرض 4 برابر منه و البته ستبر!
چراغ قرمزه و من تنها آدم منتظر برای سبز شدنش هستم... 
-یکی میادو میخواد بهم پاسور بفروشه..
-یکی دوتا متلک....
-خریدار بن کارمندی..
-ارتباطات سیار کجاست؟...
-می تونم از موبایلتون یه زنگ بزنم؟....
-انقلاب؟..
-موتور؟
پلیس: خانوم سبز شد!
امروز فاز یک رو آپ کردم، بنا به عادت دیرینه وقتی که از یک اضطراب خلاصی پیدا می کنم دلم می خواد راه برم، هوای کافه نادری به سرم می زنه، از ترس اینکه بسته باشنش راهمو کج می کنم، میرم... گم می شم، توی پس کوچه های جمهوری، خودمو جلوی یه خونه ی قدیمی با در و پنجره های چوبی پیدا می کنم... یاد چیزی می افتم اما یادم نمی یاد...
هیاهوی خیابون اصلی رو پی می گیرم و پیدا می شم، هه! مثل صدای آب رودخونه!
مترو!
دلم کمی، فقط کمی سکوت می خواد! جای خوبی رو انتخاب نکردم ولی برای رسیدن باید رفت...
آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم آدم ......
-ایستگاه بعدی چیه؟
-چرا پای بچمو له کردی؟
-دونات، لواشک لقمه ای، آدامس دکتر زایلیتول،...
-(..)، (..)،(..)، ... حراج کردم خانوم، بهترین جنسو داره (به هر حال!)
-دستمال های جادویی
-گل دارم گل دارم گلهای خوشگل دارم
-فال؟
-سارا! بگیر از خانوم
-آقا! می شه فن هارو روشن کنید!
-خرابه!
-دیر نکنی ها!
-سلام عزیز! خانومم این یه کتاب هست راجع به... (از نگاهم وحشت می کنه! انگار که یکی مچشو گرفته باشه، ادامه نمی ده، کتابو می بره زیر چادرشو پیاده می شه... 5 سال تمومه که تو مترو می بینمش..)
-...
چقدر گرمه....
زنی که معلوله و به سختی راه می ره، اما می ره... پله برقی خرابه و من پله هارو می شمرم... عزای زن رو می گیرم... کاش اون پسر ستبر برای کول کردن این زن الان بود، چرا که نه؟!
-امام حسین؟ 4را؟ مستقیم؟ یه نفری خانوم؟ میدوام از ترس اینکه یکی منو تو ماشین بندازه و از خونه دورم کنه، و این سیکل معیوب تا ابد طول بکشه و من هیچ وقت به خونه نرسم...
بستنی می خرم و راه باقی موندرو سرمو می ندازم پایین و فقط گوش می دم....
هیچکس نمی تونه جلوی پر گرفتن قاصدکهارو بگیره و قاصدک برای گذر از مرزها احتیاجی به گذرنامه نداره...
برایم قاصدک بفرست تا یادم نره در این شهر دود گرفته ی لعنتی هم می شه امید رو گوشه ی گنجه نگه داشت...

دو لاین کنار هم توی بزرگراه(با اختلاف سطح) با جدا کننده سیمانی و نرده، سر کوچه ما یه شب جدا کننده رو با جاش کندن، برای بهتر کردن ترافیک! حالا خیلی بهتره، از لاین راست می شه اومد لاین چپ و از لاین چپ هم می شه اومد به لاین راست، از وسط اونا می شه مستقیم رفت، و قابلیت دیگه اینه که توی همین هاگیر و واگیر می شه دنده عقب هم گرفت،اونایی که مستقیم می رن می تونن بعد 3 متر بپیچن تو خیابون ما یا اگه دوست داشتن مستقیم برن،(توجه کنید که اینا یه عده لاین کنار هم هستند و اینجا چهارراه نیست)میتونن گاز بدن و خوشحال باشن و به رادیو پیام فحش بدن که چرا بیخودی می گه رسالت غرب به شرق حدفاصل میدان تا باقری ترافیکه! اشکال نداره کمتر از 20 ثانیه دیگه فحش هاشونو پس می گیرن به نفع خودشون....

سلام! من محمدی(خودم) هستم، خواهر دکتر محمدی(ند)، می تونم چند لحظه وقت دکتر محمدی(ناصر) رو بگیرم؟
- یه موقعی معتقد بودم تو خیابون اگه داد بزنی محمدی حداقل 7 نفر از 10 نفر سرشونو بر می گردونن...

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

صداها (نامحرمان نخوانند!)

-...
-...
-از کجاش بیشتر خوشت اومد؟
-از اونجاش که راجع به جاودانگی حرف می زنی، به نظر من هم جاودانگی وحشتناک و تلخه..
-و مرگ شیرین؟
-چه ربطی داره؟ مهم اینه که پایان هست و این به آدم آرامش می ده
- دیگه کجاشو دوست داشتی؟
-می دونی که از این رفتارت بدم می آد! دوست دارم تو برام بخونی! دوست دارم با صدای تو بخونم
-حالم گرفتست طوبی جان، صدام زندانیه
-تا صداتو پرواز ندی حالت درست نمی شه
-تو کدوم آسمون؟ از قفس به قفس؟
-...
-نوعی هراس از بودن دارم
-جهان تورا به آواز بلند می خواند
-نوعی کری عصبی دارم!
-....

دیروز یه ماتیز آبی دم در خونه پارک بود که به شیشه جلوش یه گل زده بودن، یه دختر و پسر هم توش نشسته بودن، خیلی به هم میومدن... گله و ماشین رو می گم!

۱۳۸۹ فروردین ۱۹, پنجشنبه

عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد....... مرا رساند به امکان یک پرنده شدن...........

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

کابوس

با صدای رعد و برق یا چیزی شبیه به اون از خواب می پرم، پردرو کنار می زنم، بارون نمی آد، دستی بی رحم تمام گلهای گلدون هارو چیده، جوانه ی روی شاخه ها خاکستری شده اند، درخت چنار من رو از ریشه در آوردن و قطعه قطعش کردن....
ناگهان خودم رو توی حیاط می بینم، سه نفر مرده ای رو سر دوش می آرن، روی زمین که می گذارن، کودکی تورو می بینم، می خوام فریاد بزنم اما نمی تونم، به طرف در می دوم اما در باز نمی شه، می رم که از پله های آقای سجادی فرار کنم اما پله ها ناپدید می شن....
زانوهام خاک آشنا می شن، تورو توی گور می زارن و شروع می کنن به خاک پاشیدن... بلوز و دامنی سیاهی که به تن دارم شروع می کنن از قد کش اومدن، اونقدر که تمام حیاط می شه دامن من... برگهای خاکستری به هوا می رن و من تازه نگاهم می افته به آسمون، آسمونی ابر پوشیده و سیاه...
با صدای رعد و برق یا چیزی شبیه به اون از خواب می پرم، پردرو کنار می زنم، بارون نمی آد، شمعدونی های بابا گلهای جدید داده، درخت چنار سرپاست، و آسمون.... آبی... با اینکه صبح زود نیست اما همه خوابن...

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

من آدم هستم!

شدیدا تحت تاثیر صحبت های دکتر شیری بودم، کمر همت رو بستم تا برای دوستام تبریک سال نوی توانگرانه ارسال کنم، دفترچه آدرسم رو باز کردم و 150 نفر انتخاب شدن. پس از جستجوی فراوان کارت تبریک، کارت هم انتخاب شد. شروع کردم به فرستادن، همه چیز عادی بود و داشت خوب پیش می رفت بعد از 14، 15 تا کارت که فرستادم: 
فلسفی ترین سئوالی بود که تو اون لحظه می تونست ازم پرسیده بشه، گفتم خوب اشکال نداره، جواب دادم و طراح سایت رو برای اهمیت دادن به این موضوع تحسین کردم. رفتم سراغ کارت بعدی... خلاصه بگم، حدود 130 بار مجبور شدم ثابت کنم که آدم هستم، البته از خدا که پنهون نیست، یه دو سه باریم نتونستم ثابت کنم...
اینم از تبریک سال نوی توانگرانه!

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

بهار

بهار داره میاد، به تاریخ و تقویم 6، 7 روز دیگه، به آب و هوا خیلی وقته، به حس و حال... نمی دونم، عید امسال عید غریبیه، یه عالمه آدم دلمرده که مثل روح تو شهر راه می رن.... ساقی به آدم حس امید می ده، باید امیدوار بود شاید یه روزی این غم و دلمردگی دست از سر این شهر برداره و کوچه هاش پر از عطر لبخند بشه....
نمی تونم راحت بنویسم... کلمات از هم سبقت می گیرن... 
دستی به سر امید می کشم، این کودک زانودربغل در گوشه ی قلبم...
برعکس هر سال این روزها رو بیرون نرفتم. دلم برای پل تجریش و شلوغی شب عیدش تنگه، فردا شب چهارشنبه سوریه و فقط می گم خدا بخیر کنه...
دلتنگ دلتنگیه اوناییم که دلشون واسه اینجا تنگه!
دعا می کنم! برای خانواده ی گلم، دوستام و وطنم!
نوروزتون مبارک!

۱۳۸۸ بهمن ۲۹, پنجشنبه

دوستتان دارم

می دونم دوست داری با املت چای بخوری،
می دونم تو هم مثل من لحظه تموم شدن ساندیس برات یه غمی داره،
می دونم همیشه تو راه خوابت میگیره(و من نمی زارم بخوابی;))،
می دونم دوست داری تو سکوت آهنگ گوش کنی،
می دونم که چقدر پاستیل دوست داری:)،
می دونم وقتی بهت زنگ می زنم باید تا 100 بشمرم تا گوشیتو پیدا کنی،
می دونم وقتی دیر می کنی باید برا گلا قصه تعریف کنم تا تو برسی،
می دونم بعد یه سخنرانی یه لیوان آب با نون کیشمیشی بهت می چسبه
........
اینا همه یعنی آدمای اطرافمو دوست دارم!

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

عطر

هی پسر! امروز چه عطری به من هدیه می کنی؟ من عطر سیب سرخ با هوای این روزهای شمال و قهقهه های شاد دوست با مخلوطی از بوی کودکی خود می خواهم، داری در بساط؟

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

آسمان خانه ام ابریست...

آسمان خانه ام ابریست
خانه ام اینجاست
زیر سایه ی روشن بیدی
که هر از گاهی به آرامی می لرزد
اینجا هر روز دوبار خورشید طلوع می کند
یک وقتی که خورشید بالا می آید
دو وقتی که تو می آیی....
آسمان خانه ام ابریست
خانه ام اینجاست
زیر سایه ی روشن بیدی
که با این بادها نمی لرزد
اینجا هر روز دوبار می گریم
یک هنگام مرگ آفتاب
دو هنگام رفتن تو.....
                                                                    16/10/1388