خیلی وقته، خیلی وقته که هیچ آهنگ به دل نشسته ام رو زمزمه نکردم، خیلی وقته که با صدای بلند، کشیده، نگفتم سلااااااااااام، خیلی وقته که پیاده راه نمیفتم و دورترین راه هارو گز نمی کنم، خیلی وقته که صدای هق هق خنده هات توی گوشام نپیچیده، خیلی وقته که گرمای دست هیچ رفیقی تو دستام نبوده، خیلی وقته که حتی خاک روی سازم رو هم نگرفتم، خیلی وقته که بی هدف جایی نرفتم، خیلی وقته که به خاطر رفتنت قرآن دست نگرفتم... دلم می خواد توی صبح تابستونی راه بیفتم توی میدون های کوچیک این دوروبر، تنها، تمام آهنگ های شنیده رو زمزمه کنم، به یاد تو، به یاد گیسوی به اجبار بلند تو، چشمان عسلیه بی انتها زیبای تو، پنجه های به قول تو، به قول من، طلاییه تو...
امروز با خودم می گفتم، چه خوب که مرگ اومدو تورو برد، خاطره ی بودنت، تلخترین خاطره هاست، باور کن....


