صفحات

۱۳۸۹ مرداد ۵, سه‌شنبه

خیلی وقته..

خیلی وقته، خیلی وقته  که هیچ آهنگ به دل نشسته ام رو زمزمه نکردم، خیلی وقته که با صدای بلند، کشیده، نگفتم سلااااااااااام، خیلی وقته که پیاده راه نمیفتم و دورترین راه هارو گز نمی کنم، خیلی وقته که صدای هق هق خنده هات توی گوشام نپیچیده، خیلی وقته که گرمای دست هیچ رفیقی تو دستام نبوده،  خیلی وقته که حتی خاک روی سازم رو هم نگرفتم، خیلی وقته که بی هدف جایی نرفتم، خیلی وقته که به خاطر رفتنت قرآن دست نگرفتم... دلم می خواد توی صبح تابستونی راه بیفتم توی میدون های کوچیک این دوروبر، تنها، تمام آهنگ های شنیده رو زمزمه کنم، به یاد تو، به یاد گیسوی به اجبار بلند تو، چشمان عسلیه بی انتها زیبای تو، پنجه های به قول تو، به قول من، طلاییه تو...
امروز با خودم می گفتم، چه خوب که مرگ اومدو تورو برد، خاطره ی بودنت، تلخترین خاطره هاست، باور کن....

۱۳۸۹ تیر ۲۴, پنجشنبه

آفتاب برآمده از شرق

آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر خانه ی بی آفتاب ما، بر کودک خوابیده بر شانه های مادر، بر اتوبوس های وامانده بر صبحگاه شنبه، بر آسفالت همیشه داغ تابستانی، بر پیکان-تاکسی های وارفته ی امام حسین که از هر طرف که بخواهی بروی باید از کنارشان بگذری، شاید محض یادآوری، آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر ظهر نه چندان گرم تابستانی، بر دوچرخه های هوا شده، بر فواره های بی رمق، بر مغز خسته ی من، بر آبی آسمان، بر انقلاب، بر .... آفتاب برآمده از شرق می تابد، بر شب تاریک تابستانی....

۱۳۸۹ تیر ۱۹, شنبه

شبو باید بی چراغ روشن کرد

گاهی اوقات تو زندگیم تصمیمم اینه که فقط سعی کنم، سعی کنم سرحال باشم، سعی کنم خوشحال باشم، مفید باشم، مهربون باشم، آروم باشم،.... مواقعی که سعی می کنم آدم جالبتری هستم.
می خوام از تو بنویسیم، از یک همیشه با من، اما نمی تونم.... گاهی اوقات (شاید همزمان با مواقعی که دارم سعی می کنم) حرف زندن برام سخترین کار دنیاست....
از کار نیمه تمام، از فایل رهاشده توی کامپیوتر، از نامه ی خونده نشده، از فیلم دیده نشده، موسیقی گوش داده نشده، کتاب خونده نشده .... بدم میاد

عنوان مطلب از دیالوگ های فیلم "مادر" ساخته "حاتمی فقید"