صفحات

۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه

تا کسی ازت سئوال نکرده حرف نزن

در جدیدترین قدم فیلی خود جهت اجتماعی شدن بصورت داوطلبانه خانومی رو جهت رفتن به ونک بوسیله مترو راهنمایی کردم، به محض خروج فرد مورد نظر، 3 نفر ریختن سرم که طرف می خواست بره انقلاب یعنی یه کاری اونجا داشته و بعدش می خواسته بره ونک، حالا خوبیش این بود که می تونست از اون خط هم دوباره بره طرف انقلاب، بدیش این بود که من باید بار ملامت 3 جفت چشم رو تا مقصد بدوش می کشیدم، البته یه جفتش بعد دو ایستگاه بسته شد. ما بقیش رو هم تحمل کردم، مجبوور بودم! می فهمی؟ کی پیدا می شه که جای خنک و سفتشو تو مترو بخاطر ملامت دو جفت چشم از دست بده؟
*بهتره به رعایت قانون تا کسی ازت سئوال نکرده حرف نزن ادامه بدم :)

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

کلافه ام

از اینکه کاری از دستم بر نمیاد کلافه ام... حتی کارای ساده، مثلا نگه داشتن زمان

۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سه‌شنبه

دلتنگ که می شوم

من به صفر و یک هایی که نشان تورا حمل می کنند اعتماد ندارم، نامه هایی که کاغذشان بوی دست تورا بدهد، به من اطمینان بیشتری از وجود تو میدهند. دلم می خواهد بیشتر منتظر بمانم و کمتر از تو نامه داشته باشم، اما رنگ و بوی تو همراه نامه باشد، دست خط تو، تمبر منتخب تو، تو، تو، تو....
مثل همیشه دلتنگ که می شوم به چیزهای بی اهمیت گیر می دهم، وگرنه می دانی که همیشه منتظر و عاشق نشانی از تو هستم، چه کد شده به صفر و یک باشد، چه با رنگ و بویی بیشتر شبیه به تو.. 
چیزی نیست، این نیز می گذرد