خوب یادم است، سال 85 بود، پاییز، اول های پاییز هم بود از آن پاییزهای پرباران. یا نه؟ سال 86 بود. بله همان سالی که تو به خانه بختت رفتی. هر روز کلی باهم پیاده می رفتیم، گفتم، پاییز پر بارانی بود، از آن پر بارانها که هیچ بهانه ای بدست بی آبی سال بعد نمی داد. هر روز می بارید، گاهی شبیه بارانهای ریز شمالی، فکر کنم همان سالها هم بود که برای آخرین بار رفتم دریا، ساحلی کثیف، خلوت، دلتنگ، کف آلود، ابری، دلگیر.. نه سال، سال 87 بود، ما با هم زیاد راه می رفتیم و حرف می زدیم، می خندیدیم، می ترسیدیم، تو هم هنوز به خانه ی بختت نرفته بودی. یا شاید رفته بودی و بچه ی نوزادی هم داشتی که پیش مادرت می گذاشتی و میامدی با من تا راه برویم، حرف بزنیم، بخنیدم، بترسیم، از فردا، از آینده.. شاید هم قبل تر بود! آره، سال 84 بود، هر روز باران می بارید و ما هر روز کلی راه برای رفتن داشتیم و آسمان کلی باران برای ریختن.. هر روز کلی هم خیس می شدیم. اما عجیب که سرما نمی خوردیم. با آنکه باران پاییزی بود و باد هم پاییزی .. اما سرما نمی خوردیم. به پشت هم قرص می شدیم.. شاید هم بهار همان 85 بود. حتما بهار بوده که بارانش مثل شمال بود و بادش سرما نمی داد و تو هنوز به خانه بخت نرفته بودی و ما هنوز دست در دست هم بودیم و .. نه! پاییز بود، آخرهای پاییز هم بود، آذر ماه، نشان به آن نشان که 4 روز بعد از روز دانشجو بود، هر روز بارانی بود و پشت بندش باد سرد و دزد پاییزی، یکی از روزها هم من سرمای سختی خوردم. اما باز هم فردایش باهم پیاده برگشتیم، سرد بود اما انگار گرمای وجودمان بهارش کرده بود یا شاید هم بهار بود، آره بهار سال 86 بود و آن روز صبح تازه دور اول شبدر بهاره مان را دیده بودم و برایت عکسش را آورده بودم.. نه همان پاییز 87 بود...


