صفحات

۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه

دلم میخواهد در لیوان تو چای بخورم، سر پر.. نه! لبریز.. تو را گم کردم، لیوانت را، نقش لبخند همیشه بر چهره ات، مهربانی آهنگ مادرانه ی صدایت.... فکر می کنم، دقیقه های کش داری را، اما تورا یادم نمی آید، تنها تصویری گنگ رو صندلی آهنی، عصا بدست، بی صدا، و تو را در خانه، وقتی که برای همیشه نبودی، بی صدا، بی تصویر، بی تسلا، انگار فقط صدای ساعت شماطه ای می آمد، که آن هم بعدها، برای سالها، خوابید، خوابید
نقشه می چینم برای خواندن کتابهای منتظر.. اما...! یکی من را از دست کتابهای بسیار زیبای این نادر آقای ابراهیمی نجات دهد..
زنگ زدی، قرار دیداری، به شوق، دلم هم تنگ شده بود... مدتها ایستادم به عادت منتظر بودن برای تو... اما نیامدی... چند روز است که قائدتا کسی نمی تواند مرا به زنگ بخواند، جز تو؟

۱۳۸۹ آبان ۱۸, سه‌شنبه

06-00-0000

از دیر رسیدن هایی بود که هر چقدر هم بعد این زود برسم دیگه فایده ای نداره...

می گذرد...
    سریع،
        فاصله ی بین بودن تا نبودنت
فاصله نگاهی همیشه پر از شور زندگی
                        تا چشمانی خاموش، خفته در میان خاک
فاصله ی میان دستان کودکانه من در بازی با تو
                   تا دستان جوانی که تابوت تو را لمس می کند....
                                              خاک سردِ خانه ی جدیدِ تنِ تو را لمس می کند....

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

عبدل باسط، ابی، داریوش، قمیشی،... همه زدن تو گاراژ و دارم با قسمت 18 قهوه تلخ گریه می کنم..
یه چیزهایی رو فکر می کردم اگه تا حالا نفهمیدم، از این به بعد هم نمی فهمم، اما فهمیدم، اینکه میت رو زمین نمی مونه، اینکه است ها خیلی خیلی زود تبدیل می شن به بودها، اینکه با اینکه خبر بد خودش میرسه، اما به این هم باید فکر کرد که ممکنه رسونندش خودت باشی، بغض نکردم نکردم نکردم، تا وقتی که امیرپارسا پیشنهاد نون بیار کباب ببر داد و بعدش وقتی خواستم گولش بزنمو دستمو بردم که گوشمو بخارونم، دیگه دستم پایین نمی یومد....