دلم میخواهد در لیوان تو چای بخورم، سر پر.. نه! لبریز.. تو را گم کردم، لیوانت را، نقش لبخند همیشه بر چهره ات، مهربانی آهنگ مادرانه ی صدایت.... فکر می کنم، دقیقه های کش داری را، اما تورا یادم نمی آید، تنها تصویری گنگ رو صندلی آهنی، عصا بدست، بی صدا، و تو را در خانه، وقتی که برای همیشه نبودی، بی صدا، بی تصویر، بی تسلا، انگار فقط صدای ساعت شماطه ای می آمد، که آن هم بعدها، برای سالها، خوابید، خوابید
نقشه می چینم برای خواندن کتابهای منتظر.. اما...! یکی من را از دست کتابهای بسیار زیبای این نادر آقای ابراهیمی نجات دهد..
زنگ زدی، قرار دیداری، به شوق، دلم هم تنگ شده بود... مدتها ایستادم به عادت منتظر بودن برای تو... اما نیامدی... چند روز است که قائدتا کسی نمی تواند مرا به زنگ بخواند، جز تو؟


