صفحات

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

عبدل باسط، ابی، داریوش، قمیشی،... همه زدن تو گاراژ و دارم با قسمت 18 قهوه تلخ گریه می کنم..
یه چیزهایی رو فکر می کردم اگه تا حالا نفهمیدم، از این به بعد هم نمی فهمم، اما فهمیدم، اینکه میت رو زمین نمی مونه، اینکه است ها خیلی خیلی زود تبدیل می شن به بودها، اینکه با اینکه خبر بد خودش میرسه، اما به این هم باید فکر کرد که ممکنه رسونندش خودت باشی، بغض نکردم نکردم نکردم، تا وقتی که امیرپارسا پیشنهاد نون بیار کباب ببر داد و بعدش وقتی خواستم گولش بزنمو دستمو بردم که گوشمو بخارونم، دیگه دستم پایین نمی یومد....

هیچ نظری موجود نیست: