صفحات

۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

کابوس

با صدای رعد و برق یا چیزی شبیه به اون از خواب می پرم، پردرو کنار می زنم، بارون نمی آد، دستی بی رحم تمام گلهای گلدون هارو چیده، جوانه ی روی شاخه ها خاکستری شده اند، درخت چنار من رو از ریشه در آوردن و قطعه قطعش کردن....
ناگهان خودم رو توی حیاط می بینم، سه نفر مرده ای رو سر دوش می آرن، روی زمین که می گذارن، کودکی تورو می بینم، می خوام فریاد بزنم اما نمی تونم، به طرف در می دوم اما در باز نمی شه، می رم که از پله های آقای سجادی فرار کنم اما پله ها ناپدید می شن....
زانوهام خاک آشنا می شن، تورو توی گور می زارن و شروع می کنن به خاک پاشیدن... بلوز و دامنی سیاهی که به تن دارم شروع می کنن از قد کش اومدن، اونقدر که تمام حیاط می شه دامن من... برگهای خاکستری به هوا می رن و من تازه نگاهم می افته به آسمون، آسمونی ابر پوشیده و سیاه...
با صدای رعد و برق یا چیزی شبیه به اون از خواب می پرم، پردرو کنار می زنم، بارون نمی آد، شمعدونی های بابا گلهای جدید داده، درخت چنار سرپاست، و آسمون.... آبی... با اینکه صبح زود نیست اما همه خوابن...

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

من آدم هستم!

شدیدا تحت تاثیر صحبت های دکتر شیری بودم، کمر همت رو بستم تا برای دوستام تبریک سال نوی توانگرانه ارسال کنم، دفترچه آدرسم رو باز کردم و 150 نفر انتخاب شدن. پس از جستجوی فراوان کارت تبریک، کارت هم انتخاب شد. شروع کردم به فرستادن، همه چیز عادی بود و داشت خوب پیش می رفت بعد از 14، 15 تا کارت که فرستادم: 
فلسفی ترین سئوالی بود که تو اون لحظه می تونست ازم پرسیده بشه، گفتم خوب اشکال نداره، جواب دادم و طراح سایت رو برای اهمیت دادن به این موضوع تحسین کردم. رفتم سراغ کارت بعدی... خلاصه بگم، حدود 130 بار مجبور شدم ثابت کنم که آدم هستم، البته از خدا که پنهون نیست، یه دو سه باریم نتونستم ثابت کنم...
اینم از تبریک سال نوی توانگرانه!

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

بهار

بهار داره میاد، به تاریخ و تقویم 6، 7 روز دیگه، به آب و هوا خیلی وقته، به حس و حال... نمی دونم، عید امسال عید غریبیه، یه عالمه آدم دلمرده که مثل روح تو شهر راه می رن.... ساقی به آدم حس امید می ده، باید امیدوار بود شاید یه روزی این غم و دلمردگی دست از سر این شهر برداره و کوچه هاش پر از عطر لبخند بشه....
نمی تونم راحت بنویسم... کلمات از هم سبقت می گیرن... 
دستی به سر امید می کشم، این کودک زانودربغل در گوشه ی قلبم...
برعکس هر سال این روزها رو بیرون نرفتم. دلم برای پل تجریش و شلوغی شب عیدش تنگه، فردا شب چهارشنبه سوریه و فقط می گم خدا بخیر کنه...
دلتنگ دلتنگیه اوناییم که دلشون واسه اینجا تنگه!
دعا می کنم! برای خانواده ی گلم، دوستام و وطنم!
نوروزتون مبارک!