
ناگهان خودم رو توی حیاط می بینم، سه نفر مرده ای رو سر دوش می آرن، روی زمین که می گذارن، کودکی تورو می بینم، می خوام فریاد بزنم اما نمی تونم، به طرف در می دوم اما در باز نمی شه، می رم که از پله های آقای سجادی فرار کنم اما پله ها ناپدید می شن....
زانوهام خاک آشنا می شن، تورو توی گور می زارن و شروع می کنن به خاک پاشیدن... بلوز و دامنی سیاهی که به تن دارم شروع می کنن از قد کش اومدن، اونقدر که تمام حیاط می شه دامن من... برگهای خاکستری به هوا می رن و من تازه نگاهم می افته به آسمون، آسمونی ابر پوشیده و سیاه...
با صدای رعد و برق یا چیزی شبیه به اون از خواب می پرم، پردرو کنار می زنم، بارون نمی آد، شمعدونی های بابا گلهای جدید داده، درخت چنار سرپاست، و آسمون.... آبی... با اینکه صبح زود نیست اما همه خوابن...



