دقیقا بعد از 5 ماه برگ های تقویم دیواری من ورق خورد، 5 برگ خورد تا به امروز برسه. انگار کرده بودم که اگر تقویم ورق نخوره، روزها از پی هم اومدن رو فراموش می کنن. زمین با جدیت به حرکت خود ادامه داد تا امروز من برگ های این تقویم رو دونه دونه ورق زدم، و ناگهان در میانه ی رسیدن به آذر ماه، متوجه غصه ای که خوردم شدم، فهمیدم تمام این مدت را بدلیلی حس بدی داشته ام که اسمش دلتنگی بوده و ناگهان اشکی که 5 ماه پیش در خروجی ایستگاه اسب بالدار خشکش کردم، دوباره شروع به آمدن کرد و باز دلم پر از حسودی به آدمهای عادی دور و برم شد که اینقدر به موقع ناراحتی می کنند که هم حق ناراحتی دارند، هم احیانا آغوشی برای آروم گرفتن یا کسی برای همدردی...
عنوان ندارد
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
یک عاشقانه آرام لعنتی
یک کندو عسل، به قدر یک قطره محبت شیرین نیست...
یک لعنتی می گویم و کتاب را می بندم. از آن لعنتی ها که لبخندی ظریف بر لبت داری و نگاهت از شوقی سبک و آرام، خیلی ظریف برق می زند. از آن لعنتی های شیرین..
به نظرم عادلانه نیست که این آقا نادر ابراهیمی تمام جملات نابی که شاید روزی من می ساختمشان، قبلا به طرز بی رحمانه ای زیباتر، عمیق تر و جا افتاده تر و لعنتی تر ساخته.. شاید باید به خاطر دزدی ادبی به این ظریفی ازشان تقدیر کنم
۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه
همه چی آرومه
روزهایی که همه چی آرومه و علیزاده یا ناظری گوش می کنم، بعدش احتمالا برای بار صدم آفساید یا شام عروسی می بینم و احتمالا آخر شب اش هم نادر ابراهیمی یا شعرهای کدکنی می خونم، توی آشپزخونه خودم رو از کار می کشم و روز رو با گل گاوزبان تمام می کنم و تا صبح روی تخت می نشینم و به دیوار روبرو که تشکیل شده از پرده ای کلفت و تیره و کتابخانه قدیمیمان نگاه می کنم تا از بیخوابی به راست یا چپ بیوفتم و دو ساعت بعدش همین شما بیدارم کنید و بگویید ساعت 10 شده چقدر می خوابی... احتمالا همان روزی بوده که خیلی بداخلاق بوده ام و شما مدام می پرسیدید چه مرگته و من مثل بیشتر اوقات حرفی برای زدن نداشتم.
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
تمام کتابهای نصفه خونده ام دیشب اومده بودند به خوابم به تلافی. نمی تونستم از دستشون فرار کنم یا برای همه شون بهانه مناسبی بیارم. پائولو وسط سفرش به روسیه توی فرودگاه مونده بود و مدام به ساعش نگاه می کرد و چیزهایی رو در دفترچه کوچیک توی دستش چک می کرد و سری تکون میداد.. تونیو افسرده شده بود و رفته بود خودشو تو یکی از اطاقها حبس کرده بود و حتی دیگه سراغی از نقاش هم نمی گرفت،... نادر از طعم عسلهای آویشن دشت تعریف می کرد که دیگه گیر نمیاد، طعمی که هر کسی را می تونه عاشق کنه... هر بار که می بینمش به خودم بد و بی راه می گم، شاید دور دوم کتاب نصفه گذاشتنام با خریدن اون شروع شد. می گفت نگران نباش اما چند صفحه ای که خوندم اونقدر سرم گیج رفت که افتادم و کتاب را پرت کردم زیر تخت... مصدق معطل مانده توی دادگاه نمی دونه کی این دادگاه لعنتی تموم می شه... ماریا و همراهش، بر مرز ایران پر از ترس و خوف نمی دونن برگردن یا برن... مردی از گروه جامانده و گرفتار برف و بوران کوه شده و داستان تمام زندگی اش را مرور می کند و همانجاها که خیلی هم شیرین بود خوابش می برد.... این روزها کتابهای شعر را خیلی دوست دارم مخصوصا این نوها رو، بی منت تموم می شن، بدون اینکه بخوان همه ی توجهت بهشون باشه..
کاش فقط کتابها نصفه مونده بودن.. کارها همه نصفه موندن، حتی خودم هم نصفه نیمه موندم.
می ترسم و گاهی نمی دونم کارهای نصفه ای که دارم بهانه ای برای ادامه اند یا بهانه ای برای رها کردن یکجا. می ترسم از این همه نصفه...
حوصله شان را ندارم و می گویم، به همه شان می گویم که کمی بیشتر صبر کنید و اگر بیشتر طول کشید می دهم تان کتابخانه گلستان تا از نصفه گی در بیایید... عجیب نیست؟! شاید اتفاق بدی افتاده باشد که حتی کتابهای آقا نادر را هم نصفه رها می کنم ..
اشتراک در:
پستها (Atom)

