اومدم. تو خواب عمیقی بودی. یاد روزهایی افتادم که از سر کوچه که می پیچیدم منو می دیدی و می خندیدی و بلند می شدی که در رو باز کنی زیر پایی و تلفن رو بر می داشتی می بردی تو و من پشت سرت میو مدم کفشهامو می کندم از همون اول شروع می کردی به سر به سر مامان گذاشتن مامان می گفت برو بستنی بخر برا خودت و داییت منم بدو بدو می رفتم و میومدم. اونوقت پروسه بستنی خوردن شروع می شد گاهی مثل خوردن چیزای دیگه کند و گاهی کل بستنی یه جا. همیشه دوست داشتم رو لبه ی پنجره که به حیاط باز می شد بشینم. از وقتی که آقاجون رفت. پنجره بسته موند و پرده همیشه کشیده. شاید هیچ کس نمی خواست خشک شدن گلدون یاس و چسب های دیوار رو ببینه.. بستنی که تموم می شد. مامان بدو بدو مشغول غذا و چایی می شد. تو هم در جواب سئوالهای مامان شعر ردیف می کردی و سربه سرش میذاشتی هیچ وقت جواب سر راست و درست و درمون نمی دادی و این منو سرمست می کرد.. به من می گفتی زاغول و بعد باهام شوخی های تکراری که من عاشقشون بودمو می کردی. کوپون هویج- قورباغه سبز دهن گشاد... دوست دارم سربه سرم بذاری... بعد هم طبق معمول مدرسه دیر می شد و ماچ از سر کچلت می گرفتم و تو باهام مردونه دست می دادی و بدو بدو می رفتیم... هر بار که می رفتیم این دلهره میومد سراغم که نکنه تو هم مثل آقاجون یه صبح جمعه با تلفن از بیمارستان که بابا جواب داد برای همیشه بری.. آقا جون که مرد تنها ناراحتیم این بود که چرا لباس مشکی ندارم و کسی به این موضوع اهمیت نمی ده و اینکه دیگه کسی نیست که قبل رفتن مدرسه منو ببینه و در حالی که دستام توی جیب مانتومه و دارم قر می دم بگه دستاتو در بیار بابا جون جیبات جا می ندازه بعد هم دستمو پر سبوس بکنه. فکر می کردم اگه اون تلفن نمی شد آقا جون هنوز بود .... فکر می کردم هر کسی که بمیره و خاکش کنن جاش یه درخت سبز می شه شاید ریشه در خاطره ی دیدن بهشت زهرا داشت. سالهای بعد به مرور زمان هر بار که اومدم به اون قبرستان دور و برهوت این فکر کمرنگتر شد تا اونجا که حالا که یاد اونجا و برهوتیش می افتم فکر می کنم خانواده پارساپور به این خاطر اونجارو انتخاب کردن که یک قبرستان کامله جایی برای مرده ها جایی که مرگ رو یاد آدم بندازه.

امروز که دیدمت ماچ از سر کچلت گرفتم دستتو گرفتم تو دستم اما هر چی منتظر شدم فشارش ندادی تا برای خلاصی از دستت تقلا کنم. هیچی نگفتی.. با خودم فکر کردم پس چه بلایی سر خورده شیشه های یه آدم میاد و اینکه آیا هنوز به رادیو ظبط طوسیه و ماشین اصلاح فکر می کنی یا نه؟ هنوز ناراحتی بخاطر خدافظی نکردن از خیاطه؟ دلت می خواد مامان برات حلورده بخره یا کوکو سبزی بپزه....
امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ما تو رو رها کردیم. امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ۸۱ سال خیلی زیاده و قاعدتا دیگه بسه و حتی حق بیمه دادن هم بهت زیادیه. امروز دکتر دلسوز تو مارو شماطت می کرد به خاطر بی خیالی. کسی روزهای پشت سر گذاشته شده ی ما و تورو ندیده. نمی دونم مردم می دونن یا خودشونو به نادونی می زنن چه اهمیتی داره که طرف چند سالشه به نظر من تو مفید تر از جیگرکی سر کوچه ای حداقلش اینه که برای حداقل ۵ نفر کار ایجاد کردی. چندین نفر رو توی این چند سال به نون و نوا رسوندی. آدمای زیادی با وجود تو آزمایش شدن....
از بیمارستان که اومدم دیدم علی رقم اینکه سرعت زندگی یا بهتر بگم سرزندگی تو اتاق ۳۰۱ به صفر میل می کنه اینجا همه چی در جنب و جوشه و هیچ چیز غیر عادی پر اهمیتی وجود نداره. رفتم مجله خریدم و تمام راه مجله خوندم.
بعضی بغض ها هست که با هیچ مقداری از بستنی تسکین پیدا نمی کنن. امروز رسما دست از دعا برداشتم بدلیل آچمز بودن که چی بخوام..