صفحات

۱۳۸۹ آبان ۶, پنجشنبه

یعنی دقیقا بعد از خوندن این پیغام لال شدم!! اینهمه احترام و معذرت خواهی، فقط برای اینکه توی پشتیبانی آن لاین جواب این بنده ی حقیر رو ندادن!!! تازه من فقط توی سایت ثبت نام کرده بودم که ببینم template پیغام های آمادشون چه طوریه، نه محصولی خریده بودم نه هیچی!!! دقیقا مثل اینجا! که license نرم افزار هند رو تو ایران می فروشن بعد هم که فعال نمی شه و با سایت اصلی چک می کنی و تازه می فهمی چه خبره و به پشتیبانی زنگ می زنی یک تلفن گویا شماره یه موبایل ایرانسل همیشه خاموش رو میده. خیلی وقتها از خودم می پرسم ما مسلمونیم یا ساکنین بلاد کفر؟

۱۳۸۹ مهر ۲۹, پنجشنبه

گیرم که مارچوبه کند تن به شکل مار / کو زهر بهر دشمن و کو مهره بهر یار

اومدم. تو خواب عمیقی بودی. یاد روزهایی افتادم که از سر کوچه که می پیچیدم منو می دیدی و می خندیدی و بلند می شدی که در رو باز کنی زیر پایی و تلفن رو بر می داشتی می بردی تو و من پشت سرت میو مدم کفشهامو می کندم از همون اول شروع می کردی به سر به سر مامان گذاشتن مامان می گفت برو بستنی بخر برا خودت و داییت منم بدو بدو می رفتم و میومدم. اونوقت پروسه بستنی خوردن شروع می شد گاهی مثل خوردن چیزای دیگه کند و گاهی کل بستنی یه جا. همیشه دوست داشتم رو لبه ی پنجره که به حیاط باز می شد بشینم. از وقتی که آقاجون رفت. پنجره بسته موند و پرده همیشه کشیده. شاید هیچ کس نمی خواست خشک شدن گلدون یاس و چسب های دیوار رو ببینه.. بستنی که تموم می شد. مامان بدو بدو مشغول غذا و چایی می شد. تو هم در جواب سئوالهای مامان شعر ردیف می کردی و سربه سرش میذاشتی هیچ وقت جواب سر راست و درست و درمون نمی دادی و این منو سرمست می کرد.. به من می گفتی زاغول و بعد باهام شوخی های تکراری که من عاشقشون بودمو می کردی. کوپون هویج- قورباغه سبز دهن گشاد... دوست دارم سربه سرم بذاری... بعد هم طبق معمول مدرسه دیر می شد و ماچ از سر کچلت می گرفتم و تو باهام مردونه دست می دادی و بدو بدو می رفتیم... هر بار که می رفتیم این دلهره میومد سراغم که نکنه تو هم مثل آقاجون یه صبح جمعه با تلفن از بیمارستان که بابا جواب داد برای همیشه بری.. آقا جون که مرد تنها ناراحتیم این بود که چرا لباس مشکی ندارم و کسی به این موضوع اهمیت نمی ده و اینکه دیگه کسی نیست که قبل رفتن مدرسه منو ببینه و در حالی که دستام توی جیب مانتومه و دارم قر می دم بگه دستاتو در بیار بابا جون جیبات جا می ندازه بعد هم دستمو پر سبوس بکنه. فکر می کردم اگه اون تلفن نمی شد آقا جون هنوز بود .... فکر می کردم هر کسی که بمیره و خاکش کنن جاش یه درخت سبز می شه شاید ریشه در خاطره ی دیدن بهشت زهرا داشت. سالهای بعد به مرور زمان هر بار که اومدم به اون قبرستان دور و برهوت این فکر کمرنگتر شد تا اونجا که حالا که یاد اونجا و برهوتیش می افتم فکر می کنم خانواده پارساپور به این خاطر اونجارو انتخاب کردن که یک قبرستان کامله جایی برای مرده ها جایی که مرگ رو یاد آدم بندازه.
امروز که دیدمت ماچ از سر کچلت گرفتم دستتو گرفتم تو دستم اما هر چی منتظر شدم فشارش ندادی تا برای خلاصی از دستت تقلا کنم. هیچی نگفتی.. با خودم فکر کردم پس چه بلایی سر خورده شیشه های یه آدم میاد و اینکه آیا هنوز به رادیو ظبط طوسیه و ماشین اصلاح فکر می کنی یا نه؟ هنوز ناراحتی بخاطر خدافظی نکردن از خیاطه؟ دلت می خواد مامان برات حلورده بخره یا کوکو سبزی بپزه....
امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ما تو رو رها کردیم. امروز بعضی ها از دور خیال می کردن که ۸۱ سال خیلی زیاده و قاعدتا دیگه بسه و حتی حق بیمه دادن هم بهت زیادیه. امروز دکتر دلسوز تو مارو شماطت می کرد به خاطر بی خیالی. کسی روزهای پشت سر گذاشته شده ی ما و تورو ندیده. نمی دونم مردم می دونن یا خودشونو به نادونی می زنن چه اهمیتی داره که طرف چند سالشه به نظر من تو مفید تر از جیگرکی سر کوچه ای حداقلش اینه که برای حداقل ۵ نفر کار ایجاد کردی. چندین نفر رو توی این چند سال به نون و نوا رسوندی. آدمای زیادی با وجود تو آزمایش شدن....
از بیمارستان که اومدم دیدم علی رقم اینکه سرعت زندگی یا بهتر بگم سرزندگی تو اتاق ۳۰۱ به صفر میل می کنه اینجا همه چی در جنب و جوشه و هیچ چیز غیر عادی پر اهمیتی وجود نداره. رفتم مجله خریدم و تمام راه مجله خوندم.
بعضی بغض ها هست که با هیچ مقداری از بستنی تسکین پیدا نمی کنن. امروز رسما دست از دعا برداشتم بدلیل آچمز بودن که چی بخوام..

۱۳۸۹ مهر ۱۶, جمعه

ندارد

  • تردید دارم، برای اینکه پرده رو پس بزنم یا نه، مطمئنم از اینکه گلها خشک نشدن، صدای رسیدگی صبحگاهی بابا به اونها ثبت شده، مطمئنم که درصدی از برگهای چنار قدیمی حیاط زرد شده، درصدی ریخته، و درصدی عقب مونده* هم در حال سبز شدن هستند، تجربه ی رصد 16 ساله می گه و صدای خش خش از راه رفتن سید روی برگ ها، مطمئنم که از عرعر خبری نیست، صدای کلنجار سید رو هم شنیده ام، مطمئنم که الان از توی بالکن می شه خیابون رو دید، صدای روشن شدن صبح اتوبوس بلندتر شده، مطمئنم که پنجره  ی همسایه بستست، صدای آهنگ شیش و هشت همیشگی دورتر شده، لعنت، لعنت به همه ی صداها، به ترس... شاید پشت پرده صدای شنیده نشده ای باشه، صدایی جا افتاده، چی رو جا انداختم؟*
     
  • برام روی یه تیکه کاغذ دوخط نوشتی:"رفتم، تنها، تو نیومدی" وقتی که دیدمش، رفتم، تنها.

  • پنجره رو باز گذاشتم که اگر باز اومدی راه داشته باشی، بی حفاظ، بی توری، بی ترس مارمولک.

  • همه جا در امن و امان، نایب پناه ها اومده بودن این ورا که یه سری بزنن، بچه ی نماینده بیمه 71 روزه شده، سبزی فروشی بحران ورشکستگی رو رد کرده و دوباره باز کرده، خانم و آقای اطوشویی رابطشون شکرآب شده و مرتب بگو مگو دارن، آخرین بار آقای اطو رو در حال منت کشی موفق دم مغازه ایزوگامی دیدم، مکانیکی امروز از تمیزی برق می زد، پیرمرد همه چی فروش همه ی چیز هاشو گذاشته برای حراج، چیز هایی که از بس خریده نشدن برای خودشون تاریخچه پیدا کردن، دختر جوراب فروش ابراهیمی خون اعصاب نداره، موکتی بار جدید اورده و خودش هم تو مغازه جاش نمی شه، خانم شکلات فروش مرد، مادر خانواده، دختر شکلات فروش پشت پیش خون سرش رو گذاشته روی میز، دختر ممقانی نوعی تنقلات می خواد که هر چی نشونی می ده باباش نمی فهمه جریان چیه، پخش دستمالی کارش رونق گرفته، نجاری بالاخره سفارش جدید گرفته، خانوم ترشی فروشی از این ور خیابون به اون ور خیابون شکایت کم بودن جعفری های سبزی رو به آقا رضا می کنه و آقای ترشی فروش از وسط خیابون به خانومش می گه... توی خیابون ما همه خانوادگی کار می کنن و البته بیشتر خانوم ها چون آقایون اکثرن صبح ها سر کار اولشون هستن، ما خانوم اطو بخارکش، بقال، جوراب باف-فروش، پخش عمده ای، خدمات کامپیوتری، کافی شاپی، بیمه گر، الکتریک، سمسار، دستفروش، ترشی فروش، ایزوگامی، راننده و ... داریم.

  • دیگه شبدرهامو دوست ندارم، هر دستی که بهشون آب میده براش گل میدن.

  • می دونم که همیشه دوست داری بری و از خوراکی های تست دم در فروشگاه تست کنی، روت نمیشه. برای همین همیشه این کار رو برات می کنم، من هم روم نمی شه اما همیشه طوری نشون می دم که انگار خیالی نیست.

  • ... تو هنوز کار داری که هستی... من، هم، گاهی، فکر، میکنم، که، مرگ، می تونه، آرامش، و، شفا، باشه، و، مطمئنم، که، خدا، منتظر، خدا، خدا، کردن، من، نیست، اجالتا در باب این موضو.

روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند، شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است: دراز*، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی، آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهار شنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلو خوشمزه حسن آقا را میدهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه، و دل درد از پرخوری ظهر(چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دلی دلی غم انگیزی که از رادیو پخش می شود و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درخت ها و هوا.
             خاطره های پراکنده
                                 گلی ترقی

* اصولا فکر نمی کنم که عقب مونده لغتی با بار منفی باشه، به کس یا چیزی می گم که از پروسه ی جاری خودش جا مونده باشه.
*یاد برنامه های قدیمی رادیو و تلویزیون افتادم، اون موقع که تو رادیو صبح ها یکی تو مایه های شهریاری یا کسی با صدای مشابه می گفت:" صبح شده! پنجره ها رو باز کنید! و از هوای پر طراوت صبح گاهی لذت ببرید و ریه هاتون رو پر از هوای تازه کنید..." بعد از یه مدتی هم توی تلویزیون همینو مسخره می کردن که یارو صبح رادیو رو روشن می کرد و موقعی که گوینده اینارو می گفت، پنجره رو باز می کرد، نفس عمیق، و بعد هم سرفه به خاطر دود و دم شهر...
* من به دلیل نا معلومی که بر همه معلومه از این لغت بدم میاد و از تمام سرو قامتان عذر خواهی می کنم.