- تردید دارم، برای اینکه پرده رو پس بزنم یا نه، مطمئنم از اینکه گلها خشک نشدن، صدای رسیدگی صبحگاهی بابا به اونها ثبت شده، مطمئنم که درصدی از برگهای چنار قدیمی حیاط زرد شده، درصدی ریخته، و درصدی عقب مونده* هم در حال سبز شدن هستند، تجربه ی رصد 16 ساله می گه و صدای خش خش از راه رفتن سید روی برگ ها، مطمئنم که از عرعر خبری نیست، صدای کلنجار سید رو هم شنیده ام، مطمئنم که الان از توی بالکن می شه خیابون رو دید، صدای روشن شدن صبح اتوبوس بلندتر شده، مطمئنم که پنجره ی همسایه بستست، صدای آهنگ شیش و هشت همیشگی دورتر شده، لعنت، لعنت به همه ی صداها، به ترس... شاید پشت پرده صدای شنیده نشده ای باشه، صدایی جا افتاده، چی رو جا انداختم؟*
- برام روی یه تیکه کاغذ دوخط نوشتی:"رفتم، تنها، تو نیومدی" وقتی که دیدمش، رفتم، تنها.
- پنجره رو باز گذاشتم که اگر باز اومدی راه داشته باشی، بی حفاظ، بی توری، بی ترس مارمولک.
- همه جا در امن و امان، نایب پناه ها اومده بودن این ورا که یه سری بزنن، بچه ی نماینده بیمه 71 روزه شده، سبزی فروشی بحران ورشکستگی رو رد کرده و دوباره باز کرده، خانم و آقای اطوشویی رابطشون شکرآب شده و مرتب بگو مگو دارن، آخرین بار آقای اطو رو در حال منت کشی موفق دم مغازه ایزوگامی دیدم، مکانیکی امروز از تمیزی برق می زد، پیرمرد همه چی فروش همه ی چیز هاشو گذاشته برای حراج، چیز هایی که از بس خریده نشدن برای خودشون تاریخچه پیدا کردن، دختر جوراب فروش ابراهیمی خون اعصاب نداره، موکتی بار جدید اورده و خودش هم تو مغازه جاش نمی شه، خانم شکلات فروش مرد، مادر خانواده، دختر شکلات فروش پشت پیش خون سرش رو گذاشته روی میز، دختر ممقانی نوعی تنقلات می خواد که هر چی نشونی می ده باباش نمی فهمه جریان چیه، پخش دستمالی کارش رونق گرفته، نجاری بالاخره سفارش جدید گرفته، خانوم ترشی فروشی از این ور خیابون به اون ور خیابون شکایت کم بودن جعفری های سبزی رو به آقا رضا می کنه و آقای ترشی فروش از وسط خیابون به خانومش می گه... توی خیابون ما همه خانوادگی کار می کنن و البته بیشتر خانوم ها چون آقایون اکثرن صبح ها سر کار اولشون هستن، ما خانوم اطو بخارکش، بقال، جوراب باف-فروش، پخش عمده ای، خدمات کامپیوتری، کافی شاپی، بیمه گر، الکتریک، سمسار، دستفروش، ترشی فروش، ایزوگامی، راننده و ... داریم.
- دیگه شبدرهامو دوست ندارم، هر دستی که بهشون آب میده براش گل میدن.
- می دونم که همیشه دوست داری بری و از خوراکی های تست دم در فروشگاه تست کنی، روت نمیشه. برای همین همیشه این کار رو برات می کنم، من هم روم نمی شه اما همیشه طوری نشون می دم که انگار خیالی نیست.
- ... تو هنوز کار داری که هستی... من، هم، گاهی، فکر، میکنم، که، مرگ، می تونه، آرامش، و، شفا، باشه، و، مطمئنم، که، خدا، منتظر، خدا، خدا، کردن، من، نیست، اجالتا در باب این موضو.
روزهای هفته هر کدام شکل و رنگ و بوی خودشان را دارند، شنبه بدترکیب و تلخ و موذی است و شبیه به دختر ترشیده توبا خانم است: دراز*، لاغر، با چشمهای ریز بدجنس. یکشنبه ساده و خر است و برای خودش، الکی، آن وسط می چرخد. دوشنبه شکل آقای حشمت الممالک است: متین، موقر با کت و شلوار خاکستری و عصا. سه شنبه خجالتی و آرام است و رنگش سبز روشن یا زرد لیمویی است. چهار شنبه خل است. چاق و چله و بگو بخند است. بوی عدس پلو خوشمزه حسن آقا را میدهد. پنجشنبه بهشت است و جمعه دو قسمت دارد: صبح تا ظهرش زنده و پر جنب و جوش است، مثل پدر پر از کار و ورزش و پول و سلامتی. رو به غروب، سنگین و دلگیر می شود، پر از دلهره های پراکنده و غصه های بی دلیل و یک جور احساس گناه، و دل درد از پرخوری ظهر(چلوکباب تا خرخره) و نوشتن مشق های لعنتی و گوش دادن به دلی دلی غم انگیزی که از رادیو پخش می شود و دقیقه شماری برای برگشتن مادر از مهمانی و همه جا قهوه ای تیره، حتی آسمان و درخت ها و هوا.
خاطره های پراکنده گلی ترقی
* اصولا فکر نمی کنم که عقب مونده لغتی با بار منفی باشه، به کس یا چیزی می گم که از پروسه ی جاری خودش جا مونده باشه.
*یاد برنامه های قدیمی رادیو و تلویزیون افتادم، اون موقع که تو رادیو صبح ها یکی تو مایه های شهریاری یا کسی با صدای مشابه می گفت:" صبح شده! پنجره ها رو باز کنید! و از هوای پر طراوت صبح گاهی لذت ببرید و ریه هاتون رو پر از هوای تازه کنید..." بعد از یه مدتی هم توی تلویزیون همینو مسخره می کردن که یارو صبح رادیو رو روشن می کرد و موقعی که گوینده اینارو می گفت، پنجره رو باز می کرد، نفس عمیق، و بعد هم سرفه به خاطر دود و دم شهر...
* من به دلیل نا معلومی که بر همه معلومه از این لغت بدم میاد و از تمام سرو قامتان عذر خواهی می کنم.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر