دقیقا بعد از 5 ماه برگ های تقویم دیواری من ورق خورد، 5 برگ خورد تا به امروز برسه. انگار کرده بودم که اگر تقویم ورق نخوره، روزها از پی هم اومدن رو فراموش می کنن. زمین با جدیت به حرکت خود ادامه داد تا امروز من برگ های این تقویم رو دونه دونه ورق زدم، و ناگهان در میانه ی رسیدن به آذر ماه، متوجه غصه ای که خوردم شدم، فهمیدم تمام این مدت را بدلیلی حس بدی داشته ام که اسمش دلتنگی بوده و ناگهان اشکی که 5 ماه پیش در خروجی ایستگاه اسب بالدار خشکش کردم، دوباره شروع به آمدن کرد و باز دلم پر از حسودی به آدمهای عادی دور و برم شد که اینقدر به موقع ناراحتی می کنند که هم حق ناراحتی دارند، هم احیانا آغوشی برای آروم گرفتن یا کسی برای همدردی...
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
یک عاشقانه آرام لعنتی
یک کندو عسل، به قدر یک قطره محبت شیرین نیست...
یک لعنتی می گویم و کتاب را می بندم. از آن لعنتی ها که لبخندی ظریف بر لبت داری و نگاهت از شوقی سبک و آرام، خیلی ظریف برق می زند. از آن لعنتی های شیرین..
به نظرم عادلانه نیست که این آقا نادر ابراهیمی تمام جملات نابی که شاید روزی من می ساختمشان، قبلا به طرز بی رحمانه ای زیباتر، عمیق تر و جا افتاده تر و لعنتی تر ساخته.. شاید باید به خاطر دزدی ادبی به این ظریفی ازشان تقدیر کنم
اشتراک در:
پستها (Atom)

