دیگه دلت باهاش نبود، دل من هم باهاش نبود، نقش ترنج بالای گوشی ها رو میگم... حالا بی ترنج هم میشه تمرین کرد..
۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه
بی عنوان
به آسمان نگاه نمی کنم، این روزها کمتر شعری به یادم می آید، جگرکی محل با پژو رنگ جدیدش از جگرکی بیرون می آید تا بساط کاسبی را بچیند... جگرکی که شبها پارکینگ است.
تو مرده بودی یا نه؟ چه فرقی می کند... خنده ها جاری، مردمان در رفت و آمد، آسمان آبی، هوایی کمی سرد... من کمی آهسته تر از معمول راه می روم، اما همه چیز عادی، تنها یکی از خانه های این شهر هیاهوی بودن تورا ندارد... چند روز صدای قرآن و هق هق گریه و سیاه پوشی و ... بعد همه زندگی را از سر خواهند گرفت غافل از اینکه از اساس خدشه ای به جریان زندگی وارد نشده بود.
مرگ سئوال نمی کند، می آید و می برد، گاه به تصادف و اشتباه.
.:۸۳:.
از پله ها که بالا می آیی، از زیر هر پنجره که رد می شوی، ضربدر سه صداهایی می شنوی، تازه گی ها کسی مهمان این پنجره ها شده که کمانچه تمرین می کند، فرشید هنوز هم تحقیر می شود، نایب پناه ها رفتند جای دیگری را آباد کنند، عجیب که هنوز صدای گریه های بی هنگامش می آید، باز دور هم جمع شده اند و همگی با هم آوازی را می خوانند، همه چی آرومه...
اما از پنجره ی ما.. پنجره ی ما.. آرام کنار پنجره می روم، به لطف همکف بودن در دسترس است، صدا و بوی مهمان می آید، می آیم راهم را کج کنم، خودم را گم کنم، پدر از پله ها طلوع می کند.. کاش گنجشک با هیکل نحیف و آواز کودکیش مهمانمان باشد... یادم می آید حاج عمو افطار پیش ماست، خورشید از پس توری حایل غروب می کند... زنگ می زنم، پدر طبق معمول انگار که زنگ زدن کار خلافی باشد با عجله کلید می اندازد تا جلوتر از اف اف باشد...
۱۳۸۹ شهریور ۲, سهشنبه
همه در یاد فراموشکارم می ماند

توکای مقدس: برای جا دادن یک زندگی در دو چمدان آن هم با این شرط که وزن هر کدام از بیست و دو کیلوگرم تجاوز نکند...(ادامه)
۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه
آیینه ای شدم،
کلید ctrl سمت چپم خراب شده، نتیجه اینکه هی ctrl+s میزدم و فکر می کردم save میکنه، طبق عادت احمقانه ی همیشگی همه چیز رو بستم، خاموش کردم و رفتم، موقع برگشت همه چیز مثل یک روز پیش بود... حسرت می خوردم که چرا یه F5 ناقابل نزده بودم... حالا باید بشینم فکر کنم چه بالانس هایی و کجا زده بودم..
۱۱-۱۲ ساله که بودم تشنه ی حرف زدن با تو بودم از هیجانی که تو دنیام موج می زد. اما تو نمیشنیدی.... حالا تو میشنوی و احتمالا شیفته ی حرف زدن با من... اما حالا نه شوق و هیجانی و نه حرفی برای گفتن. من از همون موقع ها دیگه به ندرت با کسی حرف می زنم... دوری ما از هم تقصیر هیچ کس نیست نه بمب بارون نه از زود مهدکودک رفتن نه از.... و نه حتی از آنتی بیوتیک خوردن
تلاشی برای کم کردن فاصله نمی کنم. فاصله ی زیادو هر چقدر هم که کم کنی بازم زیاده. همین جوری خوبه.
نکته:
...: نازنین جان الکل همونیه که تو مشروبه، تخصص نداری به چالش نکش، آنتونی رابینز هم برا این بود که تورو تو نوجوونی خر کنن، خر نمون!
نازنین: خردل جان، ببخشید به حیطه تخصصی جنابان وارد شدم، همین زندگی خر پسند رو می پسندم
آیینه ای برای صداها.
فریاد آذرخش و گل سرخ،
و شیهه ی شهابی تندر،
در من،
به رنگ همهمه جاری ست...
بوی جوی مولیان-شفیعی کدکنی
جلوی کتابخونه رژه می رم تا بلکه یکی از کتابها دستشو دراز کنه طرفم تا بلکه از این کلافگی نجاتم بده، اما همشون حرف می زنن، از جلوی هر کدوم که می گذرم .... صدای خنده های گالان اوجا، صدای تو دماغیه شاملو، صدای گریه ی زه زه، صدای ملاصدرا تو جوونی، صدای لرزان جو، هیاهوی کوری، تاخت مغول ها به ایران، آه رستم، صدای آقای پزشکزاد، ....
یاد آنتونی رابینز می افتم، اولین بار که یادم نیست می خواسته مشروب یا الکل بخوره، مامانش یه جعبه می زاره جلوش و می گه یا از الان مثل بابات می خوری یا نمی خوری.....
دیروز وسط میدون رسالت یکی صدام زد: نازنین! برگشتم و دیدم یه خانم سبزه رو هم تیپ معلم هاست، فکر کردم شاید از همکارای مامانم باشه، سلام کردم، کلی قربون صدقم رفت و حال و احوال.... مربی 3 سالگی مهد کودکم بود که من رو از قیافم شناخته بود
دلم می خواد موهامو از ته بزنم تا دیگه دست کسی بهشون نخوره، می خواستم خودم ماشین کنم... نخواستم مادرمو دق بدم....
موبایلمو ساکت کردمو انداختم اونور، اگه روز اول 20تا اس ام اس و تماس بی پاسخ بود، امروز 4 یا 5 تاست، هر روز مجبورم چند تاشو جواب بدم..
کلید ctrl سمت چپم خراب شده، نتیجه اینکه هی ctrl+s میزدم و فکر می کردم save میکنه، طبق عادت احمقانه ی همیشگی همه چیز رو بستم، خاموش کردم و رفتم، موقع برگشت همه چیز مثل یک روز پیش بود... حسرت می خوردم که چرا یه F5 ناقابل نزده بودم... حالا باید بشینم فکر کنم چه بالانس هایی و کجا زده بودم..
۱۱-۱۲ ساله که بودم تشنه ی حرف زدن با تو بودم از هیجانی که تو دنیام موج می زد. اما تو نمیشنیدی.... حالا تو میشنوی و احتمالا شیفته ی حرف زدن با من... اما حالا نه شوق و هیجانی و نه حرفی برای گفتن. من از همون موقع ها دیگه به ندرت با کسی حرف می زنم... دوری ما از هم تقصیر هیچ کس نیست نه بمب بارون نه از زود مهدکودک رفتن نه از.... و نه حتی از آنتی بیوتیک خوردن
نکته:
...: نازنین جان الکل همونیه که تو مشروبه، تخصص نداری به چالش نکش، آنتونی رابینز هم برا این بود که تورو تو نوجوونی خر کنن، خر نمون!
نازنین: خردل جان، ببخشید به حیطه تخصصی جنابان وارد شدم، همین زندگی خر پسند رو می پسندم
اشتراک در:
پستها (Atom)

