به آسمان نگاه نمی کنم، این روزها کمتر شعری به یادم می آید، جگرکی محل با پژو رنگ جدیدش از جگرکی بیرون می آید تا بساط کاسبی را بچیند... جگرکی که شبها پارکینگ است.
تو مرده بودی یا نه؟ چه فرقی می کند... خنده ها جاری، مردمان در رفت و آمد، آسمان آبی، هوایی کمی سرد... من کمی آهسته تر از معمول راه می روم، اما همه چیز عادی، تنها یکی از خانه های این شهر هیاهوی بودن تورا ندارد... چند روز صدای قرآن و هق هق گریه و سیاه پوشی و ... بعد همه زندگی را از سر خواهند گرفت غافل از اینکه از اساس خدشه ای به جریان زندگی وارد نشده بود.
مرگ سئوال نمی کند، می آید و می برد، گاه به تصادف و اشتباه.
.:۸۳:.
از پله ها که بالا می آیی، از زیر هر پنجره که رد می شوی، ضربدر سه صداهایی می شنوی، تازه گی ها کسی مهمان این پنجره ها شده که کمانچه تمرین می کند، فرشید هنوز هم تحقیر می شود، نایب پناه ها رفتند جای دیگری را آباد کنند، عجیب که هنوز صدای گریه های بی هنگامش می آید، باز دور هم جمع شده اند و همگی با هم آوازی را می خوانند، همه چی آرومه...
اما از پنجره ی ما.. پنجره ی ما.. آرام کنار پنجره می روم، به لطف همکف بودن در دسترس است، صدا و بوی مهمان می آید، می آیم راهم را کج کنم، خودم را گم کنم، پدر از پله ها طلوع می کند.. کاش گنجشک با هیکل نحیف و آواز کودکیش مهمانمان باشد... یادم می آید حاج عمو افطار پیش ماست، خورشید از پس توری حایل غروب می کند... زنگ می زنم، پدر طبق معمول انگار که زنگ زدن کار خلافی باشد با عجله کلید می اندازد تا جلوتر از اف اف باشد...


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر