دقیقا بعد از 5 ماه برگ های تقویم دیواری من ورق خورد، 5 برگ خورد تا به امروز برسه. انگار کرده بودم که اگر تقویم ورق نخوره، روزها از پی هم اومدن رو فراموش می کنن. زمین با جدیت به حرکت خود ادامه داد تا امروز من برگ های این تقویم رو دونه دونه ورق زدم، و ناگهان در میانه ی رسیدن به آذر ماه، متوجه غصه ای که خوردم شدم، فهمیدم تمام این مدت را بدلیلی حس بدی داشته ام که اسمش دلتنگی بوده و ناگهان اشکی که 5 ماه پیش در خروجی ایستگاه اسب بالدار خشکش کردم، دوباره شروع به آمدن کرد و باز دلم پر از حسودی به آدمهای عادی دور و برم شد که اینقدر به موقع ناراحتی می کنند که هم حق ناراحتی دارند، هم احیانا آغوشی برای آروم گرفتن یا کسی برای همدردی...
۱۳۹۰ آذر ۱۰, پنجشنبه
یک عاشقانه آرام لعنتی
یک کندو عسل، به قدر یک قطره محبت شیرین نیست...
یک لعنتی می گویم و کتاب را می بندم. از آن لعنتی ها که لبخندی ظریف بر لبت داری و نگاهت از شوقی سبک و آرام، خیلی ظریف برق می زند. از آن لعنتی های شیرین..
به نظرم عادلانه نیست که این آقا نادر ابراهیمی تمام جملات نابی که شاید روزی من می ساختمشان، قبلا به طرز بی رحمانه ای زیباتر، عمیق تر و جا افتاده تر و لعنتی تر ساخته.. شاید باید به خاطر دزدی ادبی به این ظریفی ازشان تقدیر کنم
۱۳۹۰ آذر ۷, دوشنبه
همه چی آرومه
روزهایی که همه چی آرومه و علیزاده یا ناظری گوش می کنم، بعدش احتمالا برای بار صدم آفساید یا شام عروسی می بینم و احتمالا آخر شب اش هم نادر ابراهیمی یا شعرهای کدکنی می خونم، توی آشپزخونه خودم رو از کار می کشم و روز رو با گل گاوزبان تمام می کنم و تا صبح روی تخت می نشینم و به دیوار روبرو که تشکیل شده از پرده ای کلفت و تیره و کتابخانه قدیمیمان نگاه می کنم تا از بیخوابی به راست یا چپ بیوفتم و دو ساعت بعدش همین شما بیدارم کنید و بگویید ساعت 10 شده چقدر می خوابی... احتمالا همان روزی بوده که خیلی بداخلاق بوده ام و شما مدام می پرسیدید چه مرگته و من مثل بیشتر اوقات حرفی برای زدن نداشتم.
۱۳۹۰ آبان ۱۰, سهشنبه
تمام کتابهای نصفه خونده ام دیشب اومده بودند به خوابم به تلافی. نمی تونستم از دستشون فرار کنم یا برای همه شون بهانه مناسبی بیارم. پائولو وسط سفرش به روسیه توی فرودگاه مونده بود و مدام به ساعش نگاه می کرد و چیزهایی رو در دفترچه کوچیک توی دستش چک می کرد و سری تکون میداد.. تونیو افسرده شده بود و رفته بود خودشو تو یکی از اطاقها حبس کرده بود و حتی دیگه سراغی از نقاش هم نمی گرفت،... نادر از طعم عسلهای آویشن دشت تعریف می کرد که دیگه گیر نمیاد، طعمی که هر کسی را می تونه عاشق کنه... هر بار که می بینمش به خودم بد و بی راه می گم، شاید دور دوم کتاب نصفه گذاشتنام با خریدن اون شروع شد. می گفت نگران نباش اما چند صفحه ای که خوندم اونقدر سرم گیج رفت که افتادم و کتاب را پرت کردم زیر تخت... مصدق معطل مانده توی دادگاه نمی دونه کی این دادگاه لعنتی تموم می شه... ماریا و همراهش، بر مرز ایران پر از ترس و خوف نمی دونن برگردن یا برن... مردی از گروه جامانده و گرفتار برف و بوران کوه شده و داستان تمام زندگی اش را مرور می کند و همانجاها که خیلی هم شیرین بود خوابش می برد.... این روزها کتابهای شعر را خیلی دوست دارم مخصوصا این نوها رو، بی منت تموم می شن، بدون اینکه بخوان همه ی توجهت بهشون باشه..
کاش فقط کتابها نصفه مونده بودن.. کارها همه نصفه موندن، حتی خودم هم نصفه نیمه موندم.
می ترسم و گاهی نمی دونم کارهای نصفه ای که دارم بهانه ای برای ادامه اند یا بهانه ای برای رها کردن یکجا. می ترسم از این همه نصفه...
حوصله شان را ندارم و می گویم، به همه شان می گویم که کمی بیشتر صبر کنید و اگر بیشتر طول کشید می دهم تان کتابخانه گلستان تا از نصفه گی در بیایید... عجیب نیست؟! شاید اتفاق بدی افتاده باشد که حتی کتابهای آقا نادر را هم نصفه رها می کنم ..
۱۳۹۰ مهر ۲۷, چهارشنبه
۱۳۹۰ مهر ۵, سهشنبه
نشان به آن نشان
خوب یادم است، سال 85 بود، پاییز، اول های پاییز هم بود از آن پاییزهای پرباران. یا نه؟ سال 86 بود. بله همان سالی که تو به خانه بختت رفتی. هر روز کلی باهم پیاده می رفتیم، گفتم، پاییز پر بارانی بود، از آن پر بارانها که هیچ بهانه ای بدست بی آبی سال بعد نمی داد. هر روز می بارید، گاهی شبیه بارانهای ریز شمالی، فکر کنم همان سالها هم بود که برای آخرین بار رفتم دریا، ساحلی کثیف، خلوت، دلتنگ، کف آلود، ابری، دلگیر.. نه سال، سال 87 بود، ما با هم زیاد راه می رفتیم و حرف می زدیم، می خندیدیم، می ترسیدیم، تو هم هنوز به خانه ی بختت نرفته بودی. یا شاید رفته بودی و بچه ی نوزادی هم داشتی که پیش مادرت می گذاشتی و میامدی با من تا راه برویم، حرف بزنیم، بخنیدم، بترسیم، از فردا، از آینده.. شاید هم قبل تر بود! آره، سال 84 بود، هر روز باران می بارید و ما هر روز کلی راه برای رفتن داشتیم و آسمان کلی باران برای ریختن.. هر روز کلی هم خیس می شدیم. اما عجیب که سرما نمی خوردیم. با آنکه باران پاییزی بود و باد هم پاییزی .. اما سرما نمی خوردیم. به پشت هم قرص می شدیم.. شاید هم بهار همان 85 بود. حتما بهار بوده که بارانش مثل شمال بود و بادش سرما نمی داد و تو هنوز به خانه بخت نرفته بودی و ما هنوز دست در دست هم بودیم و .. نه! پاییز بود، آخرهای پاییز هم بود، آذر ماه، نشان به آن نشان که 4 روز بعد از روز دانشجو بود، هر روز بارانی بود و پشت بندش باد سرد و دزد پاییزی، یکی از روزها هم من سرمای سختی خوردم. اما باز هم فردایش باهم پیاده برگشتیم، سرد بود اما انگار گرمای وجودمان بهارش کرده بود یا شاید هم بهار بود، آره بهار سال 86 بود و آن روز صبح تازه دور اول شبدر بهاره مان را دیده بودم و برایت عکسش را آورده بودم.. نه همان پاییز 87 بود...
۱۳۹۰ مرداد ۲۸, جمعه
بعد دیدن این ویدئو علاوه بر اینکه خیلی لذت بردم، اشکم هم در اومد، تصور چنین هماهنگی برای من رویای دست نیافتنی هست. به این فکرم که چطور من دوتا دست خودم رو که به یک مغز وصله نمی تونم هماهنگ کنم اما ایندو نفر این کار رو به این تمیزی انجام دادن.
* برای قطع کردن موسیقی وبلاگ برای دیدن ویدئو، دکمه off موزیک، سمت چپ، زیر لیست برچسب ها رو کلیک کنید.
* برای قطع کردن موسیقی وبلاگ برای دیدن ویدئو، دکمه off موزیک، سمت چپ، زیر لیست برچسب ها رو کلیک کنید.
۱۳۹۰ مرداد ۹, یکشنبه
اولین و شاید تنها ترجمه هایی که توی زندگیم تو ایران خوندم و متوجه شدم که مترجمش از نویسنده کتاب اجازه رسمی برای ترجمه داره، کتاب های جناب پائولو کوئلیو با ترجمه های آرش حجازی بود (شاید درد عدم رعایت کپی رایت رو دیر فهمیدم اما موقعی بود که شروع کردم به برنامه نویسی کدهایی با آرزوی رعایت کپی رایتشون. در حالی که خودم کتابهای افست شده بدون اجازه ناشر می خوندم، و با ابزارهای کرک شده کار می کردم. همیشه بار عظیمی از عذاب وجدان رو همراه خودم داشتم. مثل بچه ای که بهش چیزی که می خواد رو نمی دن و اون می دزده). اولین کتابی که از ایشون خوندم 13، 14 ساله بودم و غنیمت پاتک به کتاب خونه ی دختر خالم بود، ترجمه ای از کیمیاگر. البته اون موقع فکر کنم هنوز انتشارات کاروان برپا نشده بود یا اگر شده بود هنوز بازار رو نگرفته بود. اون موقع اون کتاب برای من شده بود کشف راز هستی. کلی باهاش زندگی کردم. 18 ساله که شدم دوباره خوندمش و چیزهای جدیدی توش دیدم. یاد فروشنده کتاب فروشی هاشمی تو میدون ولیعصر میوفتم که وقتی یه کتاب پیشنهاد می کنه و می گی دارم. با ناراحتی می گه خوب داشته باشی من خودم 5 تا ازش دارم! دلیل نمی شه. هر کدومشو از یکی گرفتم و با یه حالی خوندم :) راست می گه! البته من همیشه ترجیح دادم کتاب جدید بخرم اما تجربه ی دوباره خوانی کتاب ها مو هیچ وقت از دست ندادم. مقایسه خیلی جالبی برای خود آدمه از عقلش و درکش در سالهای مختلف زندگی. اولین کتابهای جدی که خوندم کنت مونت کریستو، کیمیاگر و کتابهای شل سیلور استاین بود و همش ماحصل سرکشی به کتابخانه دخترخاله رویای مان که ما را کتاب خوان کرد.
الغرض جناب کوئلیو و حجازی کتاب "الف" رو با سخاوتمندی تمام ترجمه کرده اند و به طور رایگان در اختیار خواننده های ایرانی قرار دادند. به شخصه مشتاق خواندن این کتاب بودم.
۱۳۹۰ مرداد ۸, شنبه
۱۳۹۰ مرداد ۲, یکشنبه
گلی یا علف؟! گل باش!
| فلفل تزئینی، مهمان چند ساله ی بالکن ما |
نمی دونم چرا با وجود تجربه های نا موفق زیاد (شما بخونید قتل زنجیره ای گیاهان) هنوز هم دست به کشت و کار می زنم. البته هر بار که یه پای ماجرا بابا بوده، کارمون گرفته.
اینبار گل نخودی، میمون، فلفل سبز و دلمه ای. به بابا می گفتم اگر در نیان من واقعا افسرده می شم. بهم کلی خندید. گفت خوب در نیاد! یه چیز دیگه می کاریم.
هفت روز گذشته. از دیشب متوجه رشد گیاهی تو یکی از جعبه گلها شدم. بابا هنوز راجع به علف بودنش نظری نداده.
| گلی یا علف؟! گل باش! |
۱۳۹۰ تیر ۲۵, شنبه
دستم را رها نکن
خیلی وقت بود از جمع کردن چیزهایی که یادی به خاطرم می آورد دست کشیده بودم حتی یادهای شیرین، یادهای معمولی حتی چیزهایی که نمی شد از جلوی چشم برداشت را دور می زدم، کوچه ها را پس کوچه می رفتم تا یادم نیاید سر فلان کوچه که می پیچیدم سومین خانه.. امروز آخرین تکه شیرین از یاد تو را خوردم شکلاتی پیچیده در کاغذی با یاد شیرینی از پا شدنهایمان.
نیاز شدیدی به اتصال داشتم، اتصال دستی که آشنای دستم باشد، اتصال صدایی آشنا به گوشم که بی دلهره دلگرمم کند، صدایی که حتی از آب و هوا بگوید... کسی نبود که نبود که نبود که نبود
همیشه می ترسم از نبودن آدمها، بعضی وقتها بیشتر..
دل را به دریا زده ام و ساعت هاست که رادیو جدیدی کشف خودم را گوش می دهم، امواج سوار بر صفر و یک هایی که به زبان غریبی آواز می خوانند و حرف می زنند، اما هم آنها حال من را می فهمند، هم من لابد متوجه می شوم چه می خوانند که با بعضی هایشان شادانه سر تکان می دهم یا با بعضی بغض می کنم... همین دقیقه هاست که حجم اینترنت تمام شود تا دیگر حجمی برای حضور صفر و یکی هم نباشد.
گاهی دلم به شدت تمایل عجیبی به واژه ی غریب آرامش دارد
گاهی دلم به شدت تمایل عجیبی به واژه ی غریب آرامش دارد
۱۳۹۰ تیر ۲۴, جمعه
۱۳۹۰ تیر ۱۵, چهارشنبه
چند پیشنهاد
سلام!
چند پیشنهاد خوب دارم:
اول آلبوم بسیار زیبا و نه چندان قدیمی استاد شهرام ناظری به نام "شعر و عرفان" هستش. شنیدن شعرهای مولانا با صدای شیفته ی ناظری عزیز چیز دیگه ایه.
دوم آلبوم "صدای طهرون" که ضربی خوانی جناب مرتضی احمدی هستش که حال شادی به آدم می ده.
سوم استفاده از مرورگر کروم هستش. درسته که به دلیل علاقه ی من به محصولات گوگلی نظر بی طرفی ندارم اما واقعا برای اینترنت سرعت پایین ما ابزار مناسبیه + اینکه برای کسانی که از بقیه محصولات گوگل استفاده می کنن امکانات ویژه ای داره.
چهارم آلبوم "چنگ و سرود" سهیل نفیسی هستش با تمی شبیه آلبوم ری را. برای کسانی که این تیپ آهنگها رو می پسندن جالب خواهد بود.
چهارم آلبوم "چنگ و سرود" سهیل نفیسی هستش با تمی شبیه آلبوم ری را. برای کسانی که این تیپ آهنگها رو می پسندن جالب خواهد بود.
پنجمی یک پیشنهاد تابستونیه! اون هم بستنی انبه که امسال باب شده و میهن و دایتی و پاک رو دیدم که زدن. در ضمن امسال تقریبا همه ی شرکت ها بستنی نونی رو هم زدن که بنا به تجربه ی شیرین من، دایتی از همه طعمش به بستنی نونی سنتی نزدیک تره :)
*سایتی که برای خرید اینترنتی موزیک آوردم خودم تا به حال امتحان نکردم بنابراین تایید و تاکیدی روش ندارم :)
*خواهش می کنم موزیک ها رو دانلود نکنید و حق مولفین رو پامال نکنید
۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه
باالله که شهر بی تو مرا حبس است*
هر آدمی از هر دوری می تونه دلش بگیره ولی باید رفیقی مثل مال من داشته باشی که بفهمی این دوری خیلی درد داره. از رفیقای فیلمای کیمیایی هم رفیق تر... به خودم قول داده بودم که دم رو غنیمت بشمرم و پیشواز نرم، نرفتم. حالا دیگه بدرقه هم نمی تونم برم. دنیای مجازی برام پر از حس عدم اطمینانه، حسی که بواسطه ی ناتوانیم در لمس واقعیت ایجاد می شه. حالا جوری شده که تمام اونایی که دوستشون دارم حضورشون محدود شده به این فضای لعنتی.
دلم گرفته، همین. جای خالی خالیه دیگه. دوری دوریه دیگه. وقتی به چیزی نزدیک 6000 کیلومتر فکر می کنم دیگه فکر نمی کنم...
برای نشنیدن صداهایی که نمی خوام صداهایی که می خوام رو خیلی بلندتر می شنوم، خیلی خیلی خیلی بلندتر
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی
*پی نوشت1: اصل شعر متعلق به جناب مولانا هست: "والله که شهر بی تو مرا حبس می شود". اما من و شهرام ناظری عزیز با لفظ بالله و من با "است" راحت تر هستیم
پی نوشت2: اونی که شبدر دهنش داره، منم :)
۱۳۹۰ تیر ۶, دوشنبه
تا کسی ازت سئوال نکرده حرف نزن
در جدیدترین قدم فیلی خود جهت اجتماعی شدن بصورت داوطلبانه خانومی رو جهت رفتن به ونک بوسیله مترو راهنمایی کردم، به محض خروج فرد مورد نظر، 3 نفر ریختن سرم که طرف می خواست بره انقلاب یعنی یه کاری اونجا داشته و بعدش می خواسته بره ونک، حالا خوبیش این بود که می تونست از اون خط هم دوباره بره طرف انقلاب، بدیش این بود که من باید بار ملامت 3 جفت چشم رو تا مقصد بدوش می کشیدم، البته یه جفتش بعد دو ایستگاه بسته شد. ما بقیش رو هم تحمل کردم، مجبوور بودم! می فهمی؟ کی پیدا می شه که جای خنک و سفتشو تو مترو بخاطر ملامت دو جفت چشم از دست بده؟
*بهتره به رعایت قانون تا کسی ازت سئوال نکرده حرف نزن ادامه بدم :)
۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه
۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سهشنبه
دلتنگ که می شوم
من به صفر و یک هایی که نشان تورا حمل می کنند اعتماد ندارم، نامه هایی که کاغذشان بوی دست تورا بدهد، به من اطمینان بیشتری از وجود تو میدهند. دلم می خواهد بیشتر منتظر بمانم و کمتر از تو نامه داشته باشم، اما رنگ و بوی تو همراه نامه باشد، دست خط تو، تمبر منتخب تو، تو، تو، تو....
مثل همیشه دلتنگ که می شوم به چیزهای بی اهمیت گیر می دهم، وگرنه می دانی که همیشه منتظر و عاشق نشانی از تو هستم، چه کد شده به صفر و یک باشد، چه با رنگ و بویی بیشتر شبیه به تو..
چیزی نیست، این نیز می گذرد
۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۲, دوشنبه
معلم عزیزم روزت مبارک!
سلام!
سلام به پدربزرگ روان شادم، که خودش و فرزندانش معلم های خوبی بودند. دلم بی نهایت برای دستهای مهربانش تنگ شده. دستش را می بوسم. در آرامش باشی آقاجون!
سلام به مادرم، که به واسطه معلم بودنش از دوران جنینی دانش آموز شدم. و همیشه از مزایای دختر خانم پارساپور بودن نهایت استفاده را کردم ;) سعی زیادی در، در آوردن دختر خوبی از من کرد، همیشه دلواپس شادی و آرامش من بوده و هست. شرمنده اش هستم. دستش را می بوسم.

بخاطر پریدن رنگ خودکار کلی گریه کردم، پدرم برایم پر رنگش کرد، همه کار از دستش بر می اید..
سلام به سرکار خانم مریم مختاری معلم کلاس اولم که بزرگترین درسهای زندگی رو با مهری مادرانه و بی دریغ یاد داد. من، کمک به هم نوع و مهربانی با دیگران را از او آموختم و در زندگی من را با لذت عمیق و جادویی یاد گرفتن، خواندن، نوشتن و قصه آشنا کرد. چقدر دلم میخواست پیدایش کنم. تا همیشه وام دارش هستم. دستش را می بوسم.
سلام به سرکار خانم انوری که کلاس اش لقب کویت داشت از خوشی و آرامش.. هرگز مرا پشیمان و شرمنده مشق های ننوشته ام نکرد. دستش را می بوسم.
سلام به جناب آقای زرگریان که سعی زیادی در یاد دادن زبان انگلیسی به من و نظم دادن به تحصیلم کرد، اما برای من حکم وحشت پول نزولی داشت که هنوز هم نگران پس دادنش هستم. جریمه های بی پایان را می گویم که تصاعدی بالا می رفت و دلهره ننوشتنش به نوشتن و تمام نشدنش می ارزید :) دستش را می بوسم.
سلام به جناب آقای مهندس صبری عزیز، که علاوه بر شیمی درس یکرنگی و زندگی و سادگی و خاکی بودن را می داد. پایدار و سلامت باشی آقا. دستش را می بوسم.
سلام به خانم مومن نژاد مهربان و دوست داشتنی، مرا بعد از 22 سال در خیابان به اسم صدا کرد در حالی که من در تقلای بیاد آوردن بودم. او کودکی مرا از بر بود.. مربی 4 سالگیم در مهد کودک فاطمیه. دستش را می بوسم.
سلام به آقای عراقی عزیز، که آخرین روزهای زندگیش را به ما درس می داد. من فیزیک را بهتر از هر درسی یاد گرفتم، مبحث ترمودینامیک را بیشتر از همه، با کمی بغض. دستش را می بوسم. روانش شاد.
سلام به خانم رقیه دانیالی عزیز که در جای دادن زبان عربی در جای خوبی از ذهنم تلاش زیادی کرد اما من اصولا در یادگیری زبان کودنم. برایم یک دنیا بود. دستش را می بوسم.
سلام به آقای دکتر اسفندیاری عزیز! سخت نمی گرفت. همین شد که هیچ چیز کلاسش سخت نبود. میخکوب تابلو اعلانات دم دانشکده کامپیوتر شدم.. دستش را می بوسم. روانش شاد.
سلام به سرکار خانم فریبا میرزایی که مرا با چیزهای زیبایی آشنا کرد. هنوز نوبرانه که می آید اول به چشم می کشم و بعد می خورم. الحق که معلم ادبیات باید عاشق باشد. دستش را می بوسم.
سلام به دکتر شیری گرامی، که در لحظه عجیبی وارد دوره ی تحصیلی ام در دنیا شد. شاگرد خوب و پی گیری نبودم، از خودم راضی نیستم. دستش را می بوسم.
سلام به آقای دکتر ساده گرامی که منش پدرانه اش دلم را قرص کرد. روز اول به جای خط و نشان به همه ی 200 نفر سر کلاس وعده دوستی و پدری داد برای مشکلاتمان. سر قولش ایستاد. دستش را می بوسم.
سلام به خانم دائمی عزیز معلم کلاس چهارم مدرسه ما که سعی زیادی در راه انداختن نوشتن من با خودکار کرد. اما من مداد را دوست داشتم به خاطر بو و صدایش. بی نهایت با من تازه وارد مهربان بود. دستش را می بوسم.
سلام به جناب آقای داوود رزمجو به خاطر صبر و امید بی نهایتش در یاد دادن خط خوش به من. اگر الان قابل خواندن می نویسم مدیون او هستم. دستش را می بوسم.
سلام به آقای دکتر پدرام عزیز، که بهترین کلاس دوره کارشناسی را برایم ساخت با منش و دانش ستودنی اش. دستش را می بوسم.
سلام به شهرزاد قصه ام، مربی روح آشفته ام که عاشقی و جنگیدن را یادم می دهد و نمی داند چقدر عاشق شنیدن صدایش و خندیدن چشم هایش هستم. نمکدان TLC را او به دستم داد تا به همه ی دنیایم بپاشم. برایش از خدا وقت و بلیط می خواهم. دستش را می بوسم.
سلام به سمیرای عزیزم که تنها قصدش یاد دادن تیر در کردن به من بود اما گرفتارش کردم و شد تیرتپر :D رفاقتمان یاد فیلم های کیمیایی می اندازتم. کلا دوستی ویژه ای داریم که همیشه مطمئن از بودنش هستم. کسی که حرفهایم را در سکوت هم می شنود. با خیال راحت می گذارمش ته لیست، چون جایش را در دلم می داند. دستش را می بوسم.
مدیون تمام محبت های معلم های زندگیم هستم. لیست بالا سرریز ذهنم بود. حتما جا افتاده دارد.
از فاطمه عزیز معذرت می خواهم به خاطر کم ظرفیت بودنم
۱۳۸۹ اسفند ۲۴, سهشنبه
قبل و بعد 4شنبه سوری

یه مدتیه وبلاگم رو که باز می کنم کهیر می زنم...
27-اسفند: هر روز امتحان می کردم، که ببینم می خونه یا نه.. قالب وبلاگم دوباره جون گرفته(مربوط به زمانی که در بلاگفا بودم)
توجیهات بلاگفا در مورد اشکالاتی که پیش میاد و محدودیت هایی که اعمال می کنه، و امکاناتی که نداره و غیره همون همینیست که هست به زبون خودمونه، ان شاءالله بعد از اتاق تکونی اگر صاحب اصلی اینجا اجازه بده اسباب کشی می کنم به جایی که مایه زحمت هستش اما جای راحت تریه و به ندرت بدون توضیح روشن غافل گیر خواهم شد. قالب موقتی رو با حذف همه ی لینک هایی که دوست داشتم فعلا پذیرا باشید.
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
درست کردن لوگو لینک برای کاربران عادی
برای درج لوگو سایت های مختلف شما به دو آدرس احتیاج دارید:
1. آدرس سایت که می خواهید به آن لینک دهید ( یعنی می خواهید بیننده با کلیک بر روی عکس به آن آدرس برود).
2. آدرس عکس لوگو سایت.
برای مثال درست کردن لینک سایت محک را در زیر می آورم:
ابتدا جایی که می خواهید لینک را قرار دهید. که معمولا در تنظیمات وبلاگ قرار دارد البته کاربران کمی آشنا به کد نویسی می توانند مکان مورد نظر را در کد خود قالب در بخش ویرایش قالب نیز پیدا کنند. سپس کد زیر را در مکان مناسب جایگزین کنید:(به علت تداخل این کدها و کدهای اصلی وبلاگ و عدم پشتیبانی از درج کد برنامه نویسی، کدها بصورت عکس وارد شده اند)

توضیحات مربوط:
SiteUrl: در این قسمت باید آدرس صفحه سایتی که می خواهید به آن لینک بدهید را وارد کنید، در مثال ما می شود: http://www.mahak-charity.org
toolTip: در این قسمت متنی که می خواهید وقتی ماوس روی عکس میرود ظاهر شود را وارد کنید. در مثال ما: click on me
ImageUrl: در اینجا آدرس عکس لوگو را وارد کنید، این آدرس را می توانید با راست کلیک کردن بر روی عکس مورد نظر در سایت اصلی و انتخاب copy image location یا کپی کردن آدرس عکس از Image properties از همان منوی راست کلیک پیدا کنید.
: برای گذاشتن فاصله بکار می رود، بجای کلید space صفحه کلید.
<br/> : برای ایجاد یک خط جدید زیر لوگو بکار می رود، مانند کلید Enter.
target="_blank": برای باز نگه داشتن صفحه جاری و باز شدن لینک شما در صفحه ای جدید بکار می رود.
توجه داشته باشید که گذاشتن کاراکتر های مختلف مثل ", >, /, ... اجباری هستند.
کد مثال ما و خروجی آن می شود:
SiteUrl: در این قسمت باید آدرس صفحه سایتی که می خواهید به آن لینک بدهید را وارد کنید، در مثال ما می شود: http://www.mahak-charity.org
toolTip: در این قسمت متنی که می خواهید وقتی ماوس روی عکس میرود ظاهر شود را وارد کنید. در مثال ما: click on me
ImageUrl: در اینجا آدرس عکس لوگو را وارد کنید، این آدرس را می توانید با راست کلیک کردن بر روی عکس مورد نظر در سایت اصلی و انتخاب copy image location یا کپی کردن آدرس عکس از Image properties از همان منوی راست کلیک پیدا کنید.
: برای گذاشتن فاصله بکار می رود، بجای کلید space صفحه کلید.
<br/> : برای ایجاد یک خط جدید زیر لوگو بکار می رود، مانند کلید Enter.
target="_blank": برای باز نگه داشتن صفحه جاری و باز شدن لینک شما در صفحه ای جدید بکار می رود.
توجه داشته باشید که گذاشتن کاراکتر های مختلف مثل ", >, /, ... اجباری هستند.
کد مثال ما و خروجی آن می شود:
پی نوشت: چندین ماه بود که شعر منتخب گنجور(سمت چپ، پایین) برای بازدید کنندگان با آدرس ایران بدون تصاویر پس زمینه می آمد، دلیل استفاده از تصاویری بود که آدرسشان فیلتر بود، عکس ها جای دیگری آپلود شد، و حالا شعر منتخب گنجور ما هم بر و رویی پیدا کرده.
۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه
Mary_Poppins (مری پاپینز)

پی نوشت: بکلی این آرزو رو فراموش کرده بودم و با دیدن عکس مری پاپینز در وبلاگ توکای مقدس اون روز قشنگ رو یادم اومد.
اشتراک در:
پستها (Atom)






