خیلی وقت بود از جمع کردن چیزهایی که یادی به خاطرم می آورد دست کشیده بودم حتی یادهای شیرین، یادهای معمولی حتی چیزهایی که نمی شد از جلوی چشم برداشت را دور می زدم، کوچه ها را پس کوچه می رفتم تا یادم نیاید سر فلان کوچه که می پیچیدم سومین خانه.. امروز آخرین تکه شیرین از یاد تو را خوردم شکلاتی پیچیده در کاغذی با یاد شیرینی از پا شدنهایمان.
نیاز شدیدی به اتصال داشتم، اتصال دستی که آشنای دستم باشد، اتصال صدایی آشنا به گوشم که بی دلهره دلگرمم کند، صدایی که حتی از آب و هوا بگوید... کسی نبود که نبود که نبود که نبود
همیشه می ترسم از نبودن آدمها، بعضی وقتها بیشتر..
دل را به دریا زده ام و ساعت هاست که رادیو جدیدی کشف خودم را گوش می دهم، امواج سوار بر صفر و یک هایی که به زبان غریبی آواز می خوانند و حرف می زنند، اما هم آنها حال من را می فهمند، هم من لابد متوجه می شوم چه می خوانند که با بعضی هایشان شادانه سر تکان می دهم یا با بعضی بغض می کنم... همین دقیقه هاست که حجم اینترنت تمام شود تا دیگر حجمی برای حضور صفر و یکی هم نباشد.
گاهی دلم به شدت تمایل عجیبی به واژه ی غریب آرامش دارد
گاهی دلم به شدت تمایل عجیبی به واژه ی غریب آرامش دارد


۱ نظر:
به خاطر خاطره هایش
خاطرش در خاطرم
خاطره انگیز ترین خاطره هاست
....
صدای آشنا تا همیشه در گوشم مینوازد بی امان، بی آنکه لب بگشاید
...
یک دنیا آرزوی زیبا و دست یافتنی برای تو نازنین زیبا
ارسال یک نظر