صفحات

۱۳۹۰ تیر ۱۲, یکشنبه

باالله که شهر بی تو مرا حبس است*


 امروز هم گرفتار انکارم، طوری که معلوم نباشه. به خودم می گم اتفاق بدی که نیوفتاده، یه جابجایی سادست که باعث ایجاد فاصله شده، فاصله ی قابل طی توسط بشر. خدا پدر دنیای مجازی رو هم بیامرزه ایمیل و ویدئو و ... ساکتم.
هر آدمی از هر دوری می تونه دلش بگیره ولی باید رفیقی مثل مال من داشته باشی که بفهمی این دوری خیلی درد داره. از رفیقای فیلمای کیمیایی هم رفیق تر... به خودم قول داده بودم که دم رو غنیمت بشمرم و پیشواز نرم، نرفتم. حالا دیگه بدرقه هم نمی تونم برم. دنیای مجازی برام پر از حس عدم اطمینانه، حسی که بواسطه ی ناتوانیم در لمس واقعیت ایجاد می شه. حالا جوری شده که تمام اونایی که دوستشون دارم حضورشون محدود شده به این فضای لعنتی.
دلم گرفته، همین. جای خالی خالیه دیگه. دوری دوریه دیگه. وقتی به چیزی نزدیک 6000 کیلومتر فکر می کنم دیگه فکر نمی کنم...
برای نشنیدن صداهایی که نمی خوام صداهایی که می خوام رو خیلی بلندتر می شنوم، خیلی خیلی خیلی بلندتر
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
                        تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


*پی نوشت1: اصل شعر متعلق به جناب مولانا هست: "والله که شهر بی تو مرا حبس می شود".  اما من و شهرام ناظری عزیز با لفظ بالله و من با "است" راحت تر هستیم
پی نوشت2: اونی که شبدر دهنش داره، منم :)