صفحات

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

بدون صفحه کلید فارسی، پارسی بنویسیم

به تازگی گوگل توانایی های بیشتری برای زبانهایی که از راست به چپ نوشته می شوند ایجاد کرده است. برای استفاده از این امکان کافیست:
1. به قسمت تنظیمات (setting) جی میل بروید.
2. از آنجا general tab را انتخاب کنید، و در قسمت Language بر روی لینک show all language options کلیک کنید.
3. از بین گزینه های باز شده، Right-To-Left editing support on را تیک بزنید.
   توصیح: با فعال کردن این گزینه امکان درج متن فارسی و انگلیسی و علائم بطور همزمان با در نظر گرفتن زبان فارسی به عنوان فرمت اصلی نوشته، بدون بهم ریختن فرمت، فراهم می شود، 
4. با فعال کردن گزینه enable translation و انتخاب زبان Persian در محیط text edit موقع نوشتن نامه جدید، دکمه ای که روی آن حرف "پ" نوشته شده ظاهر خواهد شد، اگر یکبار پیش از نوشتن متن این دکمه را فشار داده باشید، حتی اگر صفحه کلید فارسی هم نداشته باشید، می توانید متن خود را به صورت پینگیلیش تایپ کنید، پس از تایپ هر کلمه و گذاشتن فاصله بطور خودکار کلمه فارسی معادل آن ظاهر خواهد شد، بعنوان نمونه: شما تایپ می کنید "salam" و پس از اولین فاصله بطور خودکار نوشته می شود "سلام". کلمات با تقریب خوبی مطابق با زبان پینگلیش رایج هستند و دایره لعات سیستم روزبروز گسترده تر می شود، در صورت دلخواه نبودن کلمه مورد نظر می توانید از دیگر suggestion های سیستم استفاده کنید.
در عکس زیر دکمه های جدیدی که پس از این تغییرها به ویرایشگر جی میل شما اضافه خواهد شد با رنگ قرمز مشخص شده اند:

۱۳۸۹ آذر ۲۶, جمعه

یک سال و خورده ای شدیم وبلاگ جان + جوابیه یک نظر

غذا خوردن یعنی: شکمت را پر کنی تا یخچال خالی شود و مواد غذایی فاسد نشوند. و به همین دلیل ساده است که ما همیشه مجبوریم غذا بخوریم.
اگر خداجافظی بکنی و نروی، آدمها، متعجب، کنجکاو، ناراحت، مشکوک، عصبانی و ... می شوند، اگر بروی و خداحافظی نکنی، گاهی دلگیری هم به بالایی ها اضافه می شود. اگر خداحافظی نکنی و نروی همه از تو می پرسند: دلت به چی خوشه؟ چرا موندی؟ اگر خداحافظی بکنی و بروی، که هچ. حالا اینکه اگر آدمی باشی که حالت از خداحافظی بهم بخورد و همیشه حسرت خداحافظی درست و حسابی داشته باشی اما بخاطر حالت از همه ی خداحافظی های دنیا فراری باشی یا دلت بخواهد نروی اما در حال رفتن باشی...
همیشه نمیدانی تکلیفت چیست.

وبلاگم خیلی وقته که یکسالش شده، تنها کسی است که بخاطر به یاد تولدش بودن متحمل اضطراب نشدم و از اینکه تولدش رو یادم رفت ناراحت نشد و انتظار جبران نداشت. شاید مثل خودم هر سال یک روز جدیدی رو برای تولدش انتخاب می کنه، خودش رو سورپرایز می کنه، برای خودش کیک و کادو می خره و از اینکه هیچ کس نمی دونه روز تولدش چه روزیه خوشحال می شه، اگر اینطور هست باید بگم که همیشه یکی پیداش می شه که گیر بده به سجل آدم و یادآوری کنه که هی! یارو! فلان روز روز تولدته، و این حس خوب رو که خودت روز تولدت رو انتخاب کنی اون سال ازت بگیره. شاید اگر سمیرا یک روز دیرتر به فکر درست کردن وبلاگ می افتاد تاریخ تولدش می شد 9/9، و احتمال به یاد من موندنش بیشتر می شد. سمیرا جان! این هم باقی ماندن دو قورت و نیم ما!

یک ناشناس بی نام و نشان بطور خصوصی و خیلی بی ادبانه، نظر داده بود که من کمی از نسخه مودب ترش رو میارم، اول یک لیوان آب خوردم و تصمیم گرفتم اصلا جواب ندم و یا حداقل عجولانه جواب ندم، پس گذاشتم موضوع بیات بشه و البته جوابم خیس بخوره تو مغزم.. اما نهایتا آدم دل نازک و احساساتی هستم و جوابم هم دور از این نیست:
"فلانی تو و سمیرا جای گرفتن یه آدرس وبلاگ می تونستید از تلفن، اس ام اس، ای میل، ملاقات حضوری و غیره استفاده کنید.... به کسی چه ربطی داره که دایی جون(در کامنت آمده بود "دایی جون جوووووونه تون" که از نظر من گناه نابخشودنی بود توهین به لفظی که سالها حتی آدمهایی که خواهر زاده دایی جون نبودن اون رو با عشق می گفتن، در ضمن اینکه می دونم تمسخر یا تملق برای یک نام چیزی از حقیقتی که بوده کم یا زیاد نمی کنه) شما از دنیا رفته که کل پست های صفحه اصیلی راجع به مرگ یه پیرمرد باشه که هیچ... در زندگیش نخورده" درسته که هنوز مثل کل کل کردن بچگی عقیده دارم که جواب ابلهان خاموشیست اما براش جواب تدارک دیدم که بخاطر بی نام و نشانی نشد که جواب ناشناس رو به طور خصوصی به خودش بدم ( که شاید باعث حفظ بیشتر ادبم هم شد).

یکی اینکه نمیشه هدیه کسی رو که تو غیرقابل تحمل ترین روز زندگیت + روزهای خوب، بد و معمولی کنارت بوده همینطوری بندازی اونور فقط بدلیل بی اهمیت کم بازدید بودن.
دو اینکه اساسا درست نیست که آدم با این لحن بزنه و در بره و توی وبلاگ هایی که ارائه نظر آزاده و ایمیل در اختیار بازدید کننده قرار می گیره، گفته نشده که اگر نظر ندهید نفرین ابدی خواهید شد.
اینکه از نظر کسی اشکال داشته باشه که یکی از بازدید کننده ها مرتب نظر بده و تعداد معدود بقیه، نه اشکالی نداره که عنوان کنه، اما من بیشتر دلم می خواد کسایی که اینجا رو باز می کنن ادب اینجا اومدن رو هم داشته باشن.

آخرین موضوع اما مهمترین که کلماتم و تمام ادب و تربیتم رو ذخیره کردم براش: اینکه اینجا چه مطالبی گذاشته می شه مستقیما به نظر شخصی بنده بستگی داره و اگر دوست داشته باشم تا آخر دنیا هم راجع به دایی جون، که تمام عمرم جزئی جدا ناشدنی از زندگیم بوده و تحمل مرگ و نبودن جسمش برام سخته، خواهم نوشت، و اجازه نمی دم کسی، کس دیگری رو بخاطر پیری و بیماری مستحق مرگ بدونه، که اگه مرگ حقه، برای همه حقه و کسی نباید جرات این رو داشته باشه که زندگی شخصی مریض و مسن رو تلف شدن هزینه ها و بی فایده و بار اضافه و تنگی جا بدونه. و بلند بودن بوی الرحمن و تایر یدک پنچر بودن کسی رو تشخیص بده. از کجا معلوم که منو شما بیشتر از یک مریض ماهها خوابیده روی تخت استحقاق زنده بودن رو داریم و اینکه آیا اساسا نوع بشر اجازه تعیین میزان حق زندگی رو برای انواع مشابه خودش داره؟ من فکر می کنم مسیری که آدمها می رن و اینکه توی این مسیر چی خروجی دارن خیلی مهمه، حالا اینکه این مسیر چقدر طول می کشه مهم نیست، چند نفر از ما یه بار هم که شده از خودش پرسیده با چهارستون سالم و جوانی و هوش و ... فایده ای برای این دنیا دارم یا نه؟(یا با ادبیات شما، چه ... توی این دنیا خوردم که به درد بقیه بخوره) اگر نوشته های به قول شما بیخودی این وبلاگ حال شما رو بهم می زنه، توصیه اکید دارم که خودتون رو مجبور به بازدید از اینجا نکنید. 
دست انداختن رابطه من و سمیرا توی این وبلاگ یا حتی بیرون از اون کوچکترین آسیبی به رابطمون نمی زنه و از خودم و اون مطمئنم که اهمیتی برامون نداره که کی چی بگه. چیزی که من رو به فکر انداخت تیکه آخر نظر شما بود راجع به نوشتن من برای دایی جون، اینکه کسی که خودش رو از نسل من معرفی می کنه و اینقدر راحت راجع به تفاله بودن یک عده از آدم های جامعه رای می ده. نظر شما باعث تفاله بودن آدم هایی که گفتید (سالمند(به قول جناب: 60+) و معلول ذهنی و بیمار روانی و معتاد و بیمارهای نزدیک به مرگ و ...) نمیشه، ارزش و جایگاه انسانی این آدمها رو کسانی مثل شما نمی تونن ازشون بگیرن، اما فکری که دارید باعث تفاله شدن می شه.

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

10-01-0000

دلتنگ برق شادی چشمانت شدم..
زمانی را پیدا کردم که واژه ها توانی ندارند و فقط گرمی حضور آرامش بخش است.
محکم و آمرانه گفت:"بس کن! روزها را نشمر!"
در دلم گفتم، در دلم میشمرم..

۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

احساس می کنم چیزی شبیه به خروس در حنجره ام لانه کرده!
برای کلاغ ها هم که می خوانم، خشک می شوند و از بالای درخت می افتند..

۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

00-01-0000

هیچی، همین!

۱۳۸۹ آذر ۱۰, چهارشنبه

نامه

امروز عده ای آمدند برای جلوگیری از عزا در عزا شدن، با لباسهای گل گلی، رنگی شدن ما را رسمی و علنی کردند. جان مادرتان! یکی به فکر گل گلی کردن حال و خاطر ما باشد!

 یاد Malena افتادم در آن صحنه کذایی که زنها انتقامشان را از او می گرفتند، و مردها در سکوتی زجرآور، بی گناه، نگاه می کردند... دقیقا همان احساس بود..
عجب روز پاییزی بود امروز...