روزهایی که همه چی آرومه و علیزاده یا ناظری گوش می کنم، بعدش احتمالا برای بار صدم آفساید یا شام عروسی می بینم و احتمالا آخر شب اش هم نادر ابراهیمی یا شعرهای کدکنی می خونم، توی آشپزخونه خودم رو از کار می کشم و روز رو با گل گاوزبان تمام می کنم و تا صبح روی تخت می نشینم و به دیوار روبرو که تشکیل شده از پرده ای کلفت و تیره و کتابخانه قدیمیمان نگاه می کنم تا از بیخوابی به راست یا چپ بیوفتم و دو ساعت بعدش همین شما بیدارم کنید و بگویید ساعت 10 شده چقدر می خوابی... احتمالا همان روزی بوده که خیلی بداخلاق بوده ام و شما مدام می پرسیدید چه مرگته و من مثل بیشتر اوقات حرفی برای زدن نداشتم.

