تمام کتابهای نصفه خونده ام دیشب اومده بودند به خوابم به تلافی. نمی تونستم از دستشون فرار کنم یا برای همه شون بهانه مناسبی بیارم. پائولو وسط سفرش به روسیه توی فرودگاه مونده بود و مدام به ساعش نگاه می کرد و چیزهایی رو در دفترچه کوچیک توی دستش چک می کرد و سری تکون میداد.. تونیو افسرده شده بود و رفته بود خودشو تو یکی از اطاقها حبس کرده بود و حتی دیگه سراغی از نقاش هم نمی گرفت،... نادر از طعم عسلهای آویشن دشت تعریف می کرد که دیگه گیر نمیاد، طعمی که هر کسی را می تونه عاشق کنه... هر بار که می بینمش به خودم بد و بی راه می گم، شاید دور دوم کتاب نصفه گذاشتنام با خریدن اون شروع شد. می گفت نگران نباش اما چند صفحه ای که خوندم اونقدر سرم گیج رفت که افتادم و کتاب را پرت کردم زیر تخت... مصدق معطل مانده توی دادگاه نمی دونه کی این دادگاه لعنتی تموم می شه... ماریا و همراهش، بر مرز ایران پر از ترس و خوف نمی دونن برگردن یا برن... مردی از گروه جامانده و گرفتار برف و بوران کوه شده و داستان تمام زندگی اش را مرور می کند و همانجاها که خیلی هم شیرین بود خوابش می برد.... این روزها کتابهای شعر را خیلی دوست دارم مخصوصا این نوها رو، بی منت تموم می شن، بدون اینکه بخوان همه ی توجهت بهشون باشه..
کاش فقط کتابها نصفه مونده بودن.. کارها همه نصفه موندن، حتی خودم هم نصفه نیمه موندم.
می ترسم و گاهی نمی دونم کارهای نصفه ای که دارم بهانه ای برای ادامه اند یا بهانه ای برای رها کردن یکجا. می ترسم از این همه نصفه...
حوصله شان را ندارم و می گویم، به همه شان می گویم که کمی بیشتر صبر کنید و اگر بیشتر طول کشید می دهم تان کتابخانه گلستان تا از نصفه گی در بیایید... عجیب نیست؟! شاید اتفاق بدی افتاده باشد که حتی کتابهای آقا نادر را هم نصفه رها می کنم ..

