صفحات

۱۳۸۹ خرداد ۷, جمعه

زنده ایم!

یک سال گذشت و ما هنوز زنده ایم!
وقتی که با صدای شکستن شیشه به هوش اومدم، وقتی که دیدم مامان و بابا بی هوشن و بابام اون همه خونریزی داره، و فکر می کردم نکنه مرده باشن، وقتی که سعی کردم ماشینو خاموش کنم اما نمی شد، وقتی که می خواستم درهارو باز کنم اما نمی شد، وقتی که مردم می گفتن الان ماشین آتیش می گیره و با هر وسیله ای سعی می کردن درهارو باز کنن که ما بیایم بیرون، وقتی در شکسته شد و بالاخره با کمک مردم از ماشین در اومدیم، وقتی که کنار جاده بابام بالاخره به هوش اومد و اولین چیزی که گفت این بود که خانومم و بچم کجان، وقتی که مامان هم به هوش اومد، وقتی که به ندا گفتم ما تصادف کردیم، وقتی رسید، مجید اومد، رسیدیم تهران، دکتر لشگری..............................
وقتی مامان راه افتاد، وقتی پام و بینیم از گچ در اومد، وقتی دکتر برقعی یه بینی جدید برای بابا ساخت، وقتی دکتر عامری با روش ابداعیش چشم بابارو عمل کرد، وقتی که دیروز بابا عینکشو رنگی کرد و رسما اعلام کرد که همه چیزو یکی می بینه ... تو همه ی این لحظه ها تو مواظبمون بودی! مواظب بودی که ما هنوز خانواده شمعدانی هستیم از تو و همه ی اونایی که کمک کردن صمیمانه ممنونم.

با گذاشتن این پست، پست "آسمان خانه ام ابریست..." آرشیو شد اما چون دلم نمی خواست این اتفاق براش بیافته تاریخ شو عوض کردم تا به تاریخ نپیوندد.

هیچ نظری موجود نیست: