صفحات

۱۳۸۹ خرداد ۱۴, جمعه

عنوان ندارد

من از بهار بی صدایِ مهر تو،
از این کوچه های خیس وامانده در آفتاب بعداز ظهر،
از هیاهوی مردمان این شهر دور افتاده، 
از سیاهی جامانده بعد رفتن تو،
از آغوشهای گرم پیش از رفتن همیشگی،
از آفتاب زل زده به چشمهای شب،
از سکوت نابهنگام تو در این شب سیاه،
از صدای سوت هر قطار رفتنی،
از صدای هر صدای بی مهر دور،
از اینکه نه خوشحالم و نه می تونم خوشحالت کنم،
.....
                           بی زارم!

هیچ نظری موجود نیست: