صفحات

۱۳۸۹ خرداد ۲۹, شنبه

درخت

به یاد شعر درخت سیاوش کسرایی می افتم، اما یادم نمیاد غیر از اینکه غوغایی ای درخت...  شایدم تو همین وبلاگ باشه، حوصله گشتن ندارم، حوصله باز کردن کتاب رو ندارم، من این ور اتاقم و کتاب اونور... شاید برای همینه که دلم می خواد همه چیز دم دستم باشه، چون حال ندارم...
با شعر تیکه پاره ی درخت تو ذهنم به کارم ادامه می دم... شاید چون کی بورد زیر دستمه، یعنی دم دست ترین جای ممکن.. شاید اینم اونور اتاق بود مجبور می شدم یه کار دیگه بکنم، اجالاتا خدارو شکر که کارم دم دستمه تا بعد..

هیچ نظری موجود نیست: