صفحات

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

تلخ

روزهای تلخ دارن از پی هم میان و میرن، خودمو توی خونه حبس کردم، نمی دونم، ندیدن، نبودن میاره؟ نمی دونم چه جوری می شه از زهر این روزها کم کرد، نمی شه منتظر دست غیب و قهرمان بود....
بازی پیرزن با عروسک، تنهایی، دلهره، دلم به سختی می گیره، کاش اینقدر دلنازک نبودم... تو! برو! از من گم شو!
باروون میاد...

هیچ نظری موجود نیست: