درختان با اشتیاق پنجه در پنجه باد می سایند و به استقبال لخت و عور شدن می روند، هوا پر از گرد و خاک می شود، آسمان باران باران می کند، و در هوای سرماخورده ی پاییزی، من، به یاد تو، در کوچه های این شهر کثیف وامانده، پرسه می زنم، هیچکس نیست، هیچکس نیست، تا برایش از دلتنگی هایم بگویم، از اینکه چقدر این روزها دلم نازک شده، و همش می خواهد برود، برود جایی دووووووووور....
مهر 88


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر